Nov 23, 2009

كردان درگذشت

عوضعلي كردان در گذشت:

علي كردان كه به دليل نوعي بيماري خوني به نام "مولتي پل نيلوما " که نوعي بيماري بدخيم خوني است و پس از اينكه 19 روز در بخش ICU بيمارستان مسيح دانشوري تهران بستري شده بود، پس از تحمل يک دوره بيماري سخت، ساعت هفت شب روز اول آذر ماه (ديشب) دار فاني را وداع گفت.
گلبولهاي سفيد خون کردان بعد از شيمي درماني به شدت کاهش يافته بود که با علائم سرما خوردگي بستري و در نهايت به بيماري آنفلوآنزاي نوع A دچار شد.
کردان که تا پيش از اين چندين بار تحت مراقبتهاي درماني قرار گرفته بود، از 19 روز پيش در بيمارستان مسيح دانشوري بستري و به دليل وخامت اوضاع به بخش مراقبت‌هاي ويژه منتقل شده بود.


در اينكه من هيچ وقت از اين فرد خوشم نمي اومد و در اينكه مسلما مثل همه مردم ايران دروغ و تقلبش رو تائيد نميكردم و نميكنم شكي نيست اما اولين حسي كه از خوندن خبر فوتش بهم دست داد اين بود كه فكر كردم براي بچه هاش اون همون قدر عزيز بوده كه پدرم براي من عزيزه و از فوتش به اونا همون حسي دست داده كه به من در اثر فوت مادرم دست داد.

اين چند ماه و بعد از اون رسوايي به كردان و خانواده اش چي گذشت؟ آيا ممكنه كردان هم مثل همه آدمهاي عادي احساس شرمندگي كرده باشه؟ ممكنه پشيمون شده باشه؟ ممكنه به خودش گفته باشه اي كاش اين كار رو نكرده بودم؟ و از همه مهم تر: ممكنه اين رسوايي روند پيشرفت سرطان خونش رو تشديد كرده باشه؟
هيچ كس نميتونه جواب اين سوال ها رو بدونه

Nov 22, 2009

قدیمی ترین دامین های ثبت شده با پسوند دات كام

ليستي پانزده تايي از قديمي ترين دومين هاي ثبت شده در دنياي اينترنت. جالبه ببينيد:

03/15/1985
SYMBOLICS.COM
04/24/1985
BBN.COM
05/24/1985
THINK.COM
07/11/1985
MCC.COM
09/30/1985
DEC.COM
11/07/1985
NORTHROP.COM
01/09/1986
XEROX.COM
01/17/1986
SRI.COM
03/03/1986
HP.COM
03/05/1986
BELLCORE.COM
03/19/1986
IBM.COM
03/19/1986
SUN.COM
03/25/1986
INTEL.COM
03/25/1986
TI.COM
04/25/1986
ATT.COM

Nov 15, 2009

برپايه آخرين تحقيقات علمى: نوزادان به زبان مادرى شان گريه مى کنند

دانشمندان قبلا مى دانستند نوزادان از بدو تولد مي توانند صداهاى خاصى را از قبيل صدهاى والدين شان تشخيص دهند، اما معتقد بودند نوزادان فقط پس از گذشت حدود دوازده هفته از تولدشان مى توانند اين صداها را تقليد کنند. اکنون تحقيقات انجام شده در آلمان از آن حکايت دارد که نوزادان خيلي زودتر از آنچه قبلا تصور مي شد قابليت زبان آموزى را کسب مى کنند. پروفسور کاتلين ورمک که رياست اين مطالعه را بر عهده داشت مي گويد مطالعات ما نشان دهنده اهميت گريه کردن در تقويت فراگيرى زبان است. در اين مطالعه صداى گريه شصت نوزاد شامل سى نوزاد در خانواده هاى فرانسوى زبان و سى نوزاد در خانواده هاى آلمانى زبان ضبط و تجزيه و تحليل شد. مرحله ضبط در بخش زايمان که نوزادان سه تا پنج روزه بودند صورت گرفت و تجزيه و تحليل آنها تفاوت هاي روشني را در شکل ملودى گريه نوزادان آشکار ساخت که به نظر مى رسيد با زبان مادرى شان تطابق داشت. با اينكه برخى محققان ايرادهايي به نتايج اين مطالعه دارند دکتر والکر دلوو دانشمند آواشناسي و حس شنوايي در يونيورسيتى کالج لندن مى گويد منحني آهنگ يکى از اصلى ترين ويژگيهاى زبان است و تقليد آن توسط نوزاد امرى قابل تصور است. به گفته وى گفتار يکي از چند محرک انساني است که به رحم نفوذ مى کند که جنين در آنجا از نور، بو و تماس محفوظ است. وى مي گويد در رحم صداها به نحوى شنيده مي شوند که گويى کسي در اتاق ديوار به ديوار صحبت مي کند، بنابراين ريتم ضرب آهنگ و منحنى آهنگ دو چيز قابل درک در رحم اند. پروفسور ورمک مي گويد نتايج اين مطالعه تاييدى بر اين عقيده است که موسيقى ملايم يا صداى والدين مى تواند براى جنين در شكم مادر آرام بخش باشد. گفتنى است كه دانشمندان زبانشناس و محققان بحث "شناخت" مصرانه و عالمانه معتقدند كه "اساس تفكر را زبان تشكيل مى دهد" و انسان با كلمات، جملات و تعبيرها و اصطلاحاتى كه از والدين و اطرافيان خويش فرا مى گيرد، راه خردورزى و دانش اندوزى را آغاز كرده و پى مى گيرد. مطالعات جامعه شناختى و روانشناختى ثابت كرده است كه جوامع و افرادى كه از حيث زبان قومى و مادرى با مشكل برخورد مى كنند، نمى توانند راه ترقى را بطور شايسته بپيمايند، زيرا جلوى انديشه ورزى آنان گرفته مى شود و حتى از نظر رشد عواطف، درك منطقى امور و تجزيه و تحليل صحيح نيز ممكن است دچار ناكامى شوند

Nov 10, 2009

مهدی سحابی مترجم ایرانی درگذشت


مهدی سحابی نقاش، مجسمه‌ساز، نویسنده، عکاس و مترجم ایرانی، صبح روز دوشنبه گذشته بر اثر ایست قلبی در فرانسه درگذشت.

آقای سحابی متولد ۱۳۲۳ - شهر قزوین- بود و با ترجمه مجموعه «در جستجوی زمان از دست رفته» مارسل پروست که بیش از ۱۰ سال طول کشید، به شهرت رسید.این مجموعه هشت جلدی از سوی نشر مرکز در ایران به چاپ رسید.

سحابی در آغاز به تحصیل در هنرکده هنرهای تزیینی تهران و سپس فرهنگستان هنرهای زیبای رم مشغول شد، اما پس از مدتی هر دو را رها کرد.وی مدتی به روزنامه‌نگاری، بازیگری و عکاسی مشغول شد و در آخر به سراغ ادبیات، نقاشی و ترجمه ادبی رفت.

«شرم» و «بچه‌های نیمه شب» از آثار سلمان رشدی، «بارون درخت‌نشین» ایتالو کالوینو، «مرگ قسطی» اثر لویی فردینان سلین، «مادام بواری» و «تربیت احساسات» از نوشته‌های گوستاو فلوبر و «تقسیم» نوشته پیرو کیارا از ترجمه‌های سحابی است.آقای سحابی، در فرانسه اقامت داشت.

مصاحبه بي بي سي با مهدي سحابي - فروردين 1386-

- شما کجا و در چه سالی متولد شديد، کجاها درس خوانديد، زبان را کجا ياد گرفتيد؟ بهتر است بگويم زبانها را، برای اينکه شما از سه زبان ترجمه می کنيد؟

من متولد ۱۳۲۲ قزوين هستم. از ده سالگی با خانواده ام به تهران آمدم. مدرک تحصيلی ام ديپلم رياضی است. دو دانشکده هنری را ديده ام. يکی دانشکده هنرهای تزئينی تهران و ديگر آکادمی هنرهای زيبای رم. يکی دو سالی به هرکدامشان رفتم و رها کردم. يادگرفتن انگليسی را مثل همه از دبيرستان شروع کردم، بعد در عمل بيشتر ياد گرفتم. بامزه است که من به عنوان مترجم فرانسه و ايتاليايی در کيهان استخدام شدم. بعد يک روز عليرضا فرهمند [ دبير سرويس خارجه وقت کيهان ] گفت اين جمله انگليسی را ترجمه کن. نه تنها جمله، تمام متن را ترجمه کردم. چندی بعد علی اکبر مهديان [ از مترجمان سرويس خارجه کيهان و يکی از مترجمان خوب اين سالها ] مطلبی داد که ترجمه کنم. از روی فروتنی يا تنبلی گفتم اين به سواد من قد نمی دهد. او هم با فروتنی خاص خودش گفت اگر به سواد تو قد نمی دهد پس به سواد ما هم قد نمی دهد. زبان ايتاليايی را در آکادمی هنرهای زيبای رم ياد گرفتم و البته بعدها باز در خلال زندگی آن را تقويت کردم. اما زبان فرانسه را توی خيابان ياد گرفتم. يعنی من هيچ درس فرانسه نخواندم. البته با سابقه ايتاليايی که بلد بودم و با انگليسی که می دانستم و استعدادی که در اين مورد خاص داشتم، ياد گرفتن فرانسه برای من راحت تر بود. برای ياد گرفتن ايتاليايی هم زندگی دانشگاهی من يک سال و نيم، دو سال بيشتر نبود. آن هم در رشته نقاشی که من تحصيل می کردم. اين است که اگر بخواهم در يک جمله خلاصه کنم بايد بگويم زبانها را همينطور عشقی ياد گرفتم يا توی زندگی.

- يعنی در واقع هر سه زبان را شما بعد از ديپلم ياد گرفتيد؟

انگليسی را که نه، از مدرسه شروع کردم.

- درست اما آن انگليسی احتمالا به درد ترجمه نمی خورد. مهارت در زبان مهم است.

بله. مهارت يک مقداری در عمل به دست آمد. اگرچه من هميشه آمادگی هايی برای زبان داشتم که مثلا برای ياد گرفتن رياضيات نداشتم. در امتحان نهايی دبيرستان در زبان و انشا ۲۰ گرفتم در حالی که در رياضيات و شيمی مثلا نيم گرفتم. در واقع به کمک ضريب دو درس های انشا و انگليسی توانستم قبول شوم. بعد هم خيلی زود شروع کردم به کار با اين زبانها.

- چه كار مي كرديد؟

شما که می دانيد. مترجم سرويس خبری کيهان بودم. صبح تا ظهر کار مداوم می کردم. کار روزنامه، خودت بهتر می دانی که بايد ساعت يک بعد از ظهر تمام شود. من خيلی چيزها از روزنامه ياد گرفتم. مثلا من يک کاری می کنم که نديدم ديگران بکنند. من چرک نويس پاک نويس نمی کنم. روزنامه که وقت چرک نويس پاک نويس نمی دهد، خبر را بايد ترجمه کنی برود زير رتاتيو. احتياج به زود رساندن کار در روزنامه به من ياد داده است که وقتی ترجمه می کنم يک بار ترجمه کنم. چرک نويس پاک نويس در کار نيست. اگر قرار باشد سر جمله زوری بزنم فی المجلس می زنم. گاهی هم خيلی طول می کشد. در ترجمه "پروست" بعضی جمله ها شايد يک ماه کار برده باشد. ولی بطور عام که نگاه کنم اينطوری است.

- چه سالی وارد کيهان شديد؟

سال ۵۱.

- چطور شد وارد روزنامه شديد؟

همينطوری. من خيلی چيزهای زندگی ام اتفاقی بوده است. از خارج آمده بودم، دنبال کار می گشتم، گرايشم به کار سينما بود، اما با چهار تا مصاحبه فهميدم سينما اصلا جای من نيست. فکر سينما را کنار گذاشتم. از کار روزنامه خيلی خوشم می آمد. رفتم روزنامه کيهان و تقاضای کار کردم. دست مرا گذاشتند توی دست فرهمند، دبير سرويس خارجه. فرهمند هم احتمالا به آدمی مثل من احتياج داشت. از من امتحان گرفت و يک کار نيمه وقت به من داد. بعد يک ماه هم نکشيد که تمام وقت شدم.

- يادم هست تا سال ۵۸ در کيهان بوديد، ولی يادم نيست تا آن موقع کتاب ترجمه کرده بوديد يا نه؟

چند کتاب ترجمه کرده بودم. اولينش يک کتاب کوچکی بود به نام "نقاشی ديواری و انقلاب مکزيک"، دومی يک پاورقی بود برای خود کيهان به نام "مرگ وزير مختار"، سومی کتابی از سيلونه بود به نام "دانه زير برف" که برای انتشارات اميرکبير ترجمه کرده بودم. در همان زمانها کتابی هم ترجمه کردم به نام "گارد جوان".

- ولی بعد از انقلاب شما مانند يک مترجم حرفه ای کار کرده ايد. حرفه ای کار کردنتان از بعد از انقلاب شروع شد؟

همه اين کارها از زمانی شروع شد که از کيهان بيرون آمديم. اول که بيرون آمديم مثل ديگرانی که بيکار شده بودند، کارهايی کرديم. هفت هشت شماره "کيهان آزاد" در آورديم. شش شماره مجله "پيروزی" در آورديم. اينها به جبر زمانه بسته شدند و آهسته آهسته از عالم مطبوعات جدا شديم. البته خيلی ها ماندند مثل خود شما. من از اواخر ۵۸ می توانم بگويم مترجم ادبی تمام وقت شده بودم. از آن سال است که من کتاب دارم، و به سال ۶۰ که رسيديم بکلی مطبوعات را کنار گذاشتم.

- شما اغلب ترجمه هايی کرده ايد که تا آدم يک بورس يکی دو ساله نداشته باشد نمی تواند از پس خواندن آنها برآيد. از جمله پروست و کارهای دشواری مانند مرگ قسطی سلين. شايد کمتر مترجمی هم همت می کند برود سراغ « در جستجوی زمان از دست رفته ». چه انگيزه هايی سبب شد که سراغ پروست رفتيد؟

جواب نيمه شوخی نيمه جدی اش اين است که به ادموند هيلاری گفتند چطور شد از اورست بالا رفتی، گفت اورست آنجا بود ما هم رفتيم بالا. البته در اين جواب مقداری شوخی هست. بحث در واقع اين است که من کوهنوردم و حالا از اين کوه هم بالا رفته ام. تا پيش از پروست، من ده بيست تايی کتاب ترجمه کرده بودم، شايد بيشتر. خرد خرد آمده بودم جلو، مثل دو سه کتاب سيلونه، يا آن کتاب زيبای سيمون دوبوار به نام "همه می ميرند". تلنگر پروست اين بود که در سال ۸۸ ميلادی ديگر کپی رايت از پروست برداشته شد. آن سال، سال پروست بود و از او کتابهای زيادی در فرانسه منتشر شد. شايد اين تلنگری شد. اما واقعيت امر اين است که من يک کارهايی کرده بودم و حالا می خواستم کار مهمتری بکنم. مثل هر آدمی که می خواهد قدم بعدی را بلندتر بردارد.

- ترجمه « در جستجوی زمان از دست رفته » چند سال طول کشيد؟

ترجمه پروست از شروع تا پايان ده يازده سالی طول کشيد. البته لا به لای آن کتابهای کوچکی هم در آوردم اما خود پروست مرا ده يازده سالی مشغول کرد.

- پيدا کردن زبان پروست لابد کار ساده ای نبوده است. به ياد دارم همان موقع ها اين بحث خيلی جدی مطرح بود که ترجمه پروست کاری نشدنی است. می گفتند جملات پروست طولانی است و گاه يک صفحه تمام طول می کشد و ترجمه ناپذير است.

به نظر من اين قضيه نيمش واقعی و نيم ديگرش افسانه است. در مورد افسانه بايد بگويم کسانی می گفتند اين کتاب غير قابل ترجمه است که يا خودشان نخواسته بودند، يا وقت و سوادش را نداشتند. اگرچه کتاب سنگينی است، کتاب مشکلی است که ممکن است اجر دنيوی هم نداشته باشد. کمتر می خوانند که به فرض به به و چه چه بگويند. کما اينکه نکردند و تازه شروع کرده اند به به به گفتن. با وجود اين کتاب در ايران به چاپ هشتم رسيده که خود فرانسوی ها هم باور نمی کنند. به هر حال اين بخش افسانه قضيه است که يک نوع بازدارندگی در آن بوده است. قسمت ديگر که مقداری واقعيت دارد اين است که اين کتابی است بسيار پيچيده اما با نثر روان و زلال و البته با جمله هايی که پايان ندارد. جمله هايی که مدام از درون آنها جمله های ديگری می جوشد و خواندن کتاب را بسيار مشکل می کند. چون خواندن کتاب مشکل است به طريق اولی ترجمه آن هم مشکل است. مشکل ديگر مشکل ترجمه زبان فرانسه پروست به فارسی است که دارای جنبه های فنی است.ما در زبان فارسی به جمله های کوتاه عادت داريم که شايد يکی از دلايلش اين است که ما پرورده شعر عروضی هستيم. مشکل دوم اين است که ما به دلايل همان جملات کوتاه عادت داريم متن را بشکنيم و با موصول به هم ربط بدهيم. اين درست خلاف آن چيزی است که پروست کرده است. دليل هم دارد. نوشته پروست به اصطلاح بازی اسلوبی نيست. نوعی درون نگاری است. مقدار بسيار زيادی ايده است و وقايعی که در يک جمله – جمله ای که هنوز به پايان نرسيده، پی در پی می آيد. يا چون دارد به صورت درونی روايت می شود احتياج به قطع کردن آن نيست. ما وقتی حرف می زنيم دائم جمله های معترضه در داخل جمله های خودمان می گنجانيم. از اين طرز نوشتن يک مجموعه ای ساخته می شود که البته بسيار روشن است اما بسيار طولانی است و اگر به عادت زبان فارسی آن را بشکنيد، تقريبا چيزی ازش نمی ماند. پس ترجمه آن به نوعی بند بازی نياز دارد. ولی چون در عمل اين کار را نکرده بودند می گفتند اين نشدنی است در حالی که اگر می کردند شدنی بود. بايد می گشتی و قلق آن را پيدا می کردی؛ قلقی که در قاموس زبان فارسی هست. از نظر ساختار زبان هم شايد بشود گفت زبان فرانسه و زبان فارسی قرينه يکديگرند. در ساختار فارسی فعل و اجزاء مهم جمله به آخر جمله می رود. در زبان فرانسه عناصر مهم مثل فعل اول جمله می آيد. پس يک تفاوت ساختاری هم در زبان فارسی وجود دارد. بنابراين دو مشکل در ترجمه پروست وجود دارد: يکی عادت زبان فارسی به جملات کوتاه، ديگر تفاوت ساختاری.

- شما با اين مشکلات چه کرديد؟

با انتخاب اين قاعده ديگر بايد کلک هايی می زدم که با زبان فارسی ملهم از شعر بتوانم آن را به فارسی در بياورم.

- ديده ام و شنيده ام که مترجمان برای ترجمه متن های دشوار، و پيدا کردن زبان يا اسلوب کار نگاه می کنند ببينند فرض کنيم مترجم انگليسی در برگرداندن متن از فرانسه چه کار کرده است. يعنی يک جور جستجو برای اينکه شکل کار معلوم شود. آيا برای ترجمه « در جستجوی زمان از دست رفته » شما يک همچين کاری هم کرديد؟ يا فرض کنيد به نمونه هايی که قبلا از پروست ترجمه شده بود نگاه کرديد؟

نه، هيچ ترجمه ای از پروست وجود نداشت. کسانی صرفا دو سه صفحه ای طبع آزمايی کرده بودند. يک چيزی هم شنيده ام که نمی دانم تا چه اندازه واقعيت دارد. گويا کسی کل کتاب را برای انتشارات خوارزمی ترجمه کرده بود ولی آن ترجمه مطلقا غير قابل استفاده بود و چاپ نشد. بنابراين هيچ سابقه ای از ترجمه پروست وجود نداشت. اما به غير از اين من برای اينکه بفهمم ديگران چه کار کرده اند نمی توانستم بروم سراغ ايتاليايی يا انگليسی. برای اينکه مترجمان انگليسی يا ايتاليايی مشکلات من فارسی زبان را ندارند. من به ترجمه ايتاليايی که نگاه می کردم غبطه می خوردم. برای اينکه ترجمه ايتاليايی پروست بخصوص جاهای دشواری که يونانی و لاتينی می آيد تقريبا اين جوری است که انگار کسی بخواهد يک متنی را از لهجه قزوينی به اصفهانی در بياورد. يعنی تا اين حد به هم نزديک است. بنابراين نگاه کردن به متن ايتاليايی از اين جنبه به من کمکی نمی کرد. با وجود اين از اول تا آخر کار، هم متن انگليسی جلو دستم بود، هم متن ايتاليايی. چون هيچ سابقه ای از آن در زبان فارسی موجود نبود در حالی که اين اثری است که دائم بايد نگاه کنی ببينی بقيه چه کرده اند. اين بود که مدام به اين دو متن نگاه می کردم.يک نکته ديگر اين است که بعضی واژه ها در پروست هست که در فرهنگ های موجود فرانسه وجود ندارد، در حالی که در فرهنگ های انگليسی بيشتر می توان آنها را يافت. اما دليل اصلی همين بود که ببينم که آنجا که من به اشکال بر می خورم ديگران چه کرده اند. از اين جنبه دو سه نکته جالب برای من پيش آمد. در عين حال که برای چه بايد کرد متن انگليسی به کارم می آمد برای چه نبايد کرد هم به دردم می خورد. يک جاهايی مترجم انگليسی که خيلی هم مترجم سطح بالايی است و کارش به عنوان اثر کلاسيک تلقی می شود، کارهايی کرده بود که حتما من نبايد می کردم. مثلا خيلی جاها را که به مشکل برخورد کرده بود حذف کرده بود. يا بد فهمی هايی در متن انگليسی ديده ام که در متن ايتاليايی کم است. من با ديدن اين اشتباهات خيلی بيشتر دقت می کردم. در واقع من به اين دو متن همواره به عنوان مشاور مراجعه کرده ام.

- موضوع ديگر امکانات و توانايی های زبان فارسی است که شما هم به آن اشاره کرديد. بسيار شنيده ام که می گويند زبان فارسی توان کشيدن بار سنگين اين متن ها را ندارد. شما با سه زبان کار کرده ايد و علاوه بر آنها زبان فارسی هم زبان اصلی شماست. شما چه فکر می کنيد؟

چيزی که عرض کردم درباره امکانات زبان فارسی، مقصودم امکانات عملی زبان است که بخصوص شعرا از آن استفاده کرده اند. بگذار يک پرانتز کوچک باز کنم. من هميشه حيرت کرده ام از بدی و زشتی گنبدهايی که در ايران از زمان پيشرفت تکنولوژی و بتون آرمه و اين جور چيزها ساخته شده است. در حالی که در قديم که مشکلات بزرگ تکنيکی برای اين نوع کارها وجود داشت، گويا به دليل وجود همين دشواری ها شاهکارهای زيادی ساخته شده است. از زمانی که بتون آرمه و تير آهن آمد و ظاهرا شما ديگر می توانيد هر جور که بخواهيد به ساختمان فرم بدهيد، گنبدها يکی از يکی زشت تر ساخته می شود. اين عينا درباره شعر صدق می کند: جبر عروض شاعر را وادار کرده بود توانايی های بسياری در زبان پيدا کند و به کار بگيرد، در حالی که ما برعکس درمحاوره چون جبری در کار نيست مدام تنبل تر می شويم.اينکه می گويند زبان فارسی ناتوان است من در عمل ديده ام که زبان فارسی ناتوان نيست، امکانات زبان فارسی مثل هر زبان ديگری است. بخصوص که زبان فارسی زبانی قديمی و متکی به دو سه زبان ديگر مانند عربی و فارسی قديم است و بعد هم متکی به يک فرهنگ هزار و چند صد ساله و نيز انواع زبانهايی که در جاهای مختلف کشور وجود دارد. بنابراين زبان فارسی اولا زبان پر سابقه ای است. ثانيا زبان ملتی است که چند زبانه است، ثالثا زبانی است که در طول تاريخ در فضای جغرافيايی گسترده ای جريان داشته است. به همه اين جهات اين زبان، زبان بالقوه توانايی است. مشکل، مشکل ما فارسی زبانهاست. يعنی زبان فارسی امکاناتش را دارد ولی فارسی زبانان به دلايل مختلف ناتوانند.

به نظر من زبان فارسی قادر است، فارسی زبانها قادر نيستند. اين ناتوانی يا تنبلی يا حتا فلج اندامی مال فارسی زبانهاست. بخصوص در ارتباط با متنی مانند پروست که هم واژگان گسترده ای دارد و هم نويسنده از امکانات زبان تا آنجا که می توانسته استفاده کرده است. يعنی در آن فلسفه هست، منطق هست، نقد ادبی هست، طنز هست، شعر هست و ... در واقع زبان را چلانيده و هر چه توانسته از آن بيرون کشيده است. در رابطه با اين امکانات زبانی است که می فهميم ما فارسی زبانها چقدر تنبليم. تمام واژه هايی که ما فکر می کنيم نداريم همه در فرهنگ معين وجود دارد، ولی شما بخواهيد يک متن فلسفی يا ادبی يا روانشناسی را ترجمه کنيد بيچاره می شويد. نه برای آنکه لغت نيست، لغت هست، لغت را نمی شناسيم. چون با آن کار نکرده ايم. مشکل اين است که ما فارسی زبانها به دلايلی که شايد تاريخی است در استفاده از زبان روز به روز تنبلانه تر عمل می کنيم. نگاه کنيد که چقدر از فعل معين استفاده می کنيم در حالی که فعل کامل آنها وجود دارد. از اين بدتر تنبلی ما در استفاده از واژگان است. شايد ما فقط ده درصد از امکانات زبان فارسی استفاده می کنيم. مثال ساده اش اسم گلهاست. شما اگر به يک گل فروشی در فرانسه برويد يک خانم خانه دار که برای خريدن گل می آيد، می بينيد نام صد تا گل را بلد است. نام گلهايی که اين خانم می داند و به گل فروش می گويد شايد بيست برابر نام هايی است که ما از گلها می شناسيم. در حالی که نه فقط تمام اين گلها به زبان فارسی اسم دارند و در فرهنگ ها موجود است بلکه اين گلها توی باغچه خانه های مان هم هست ولی ما اسمشان را نمی دانيم. مادر من به همه گلهای سفيد می گفت ياس. ما همه همينطوريم. در يک جمله خلاصه کنم. همان که گفتم: مشکل، مشکل زبان فارسی نيست. مشکل، مشکل ما فارسی زبانهاست.

روحش شاد


دانشگاه آکسفورد بورسیه ندا آقا سلطان را تاسیس کرد

کالج کوئینز، دانشگاه آکسفورد، در خبری که در وبسایت خود منتشر کرده اعلام داشته است که با برخورداری از هدایایی که دو فرد دانش دوست در اختیار این کالج قرار داده اند بورسیه ای را به نام ندا آقا سلطان برای استفاده دانشجویان فوق لیسانس رشته فلسفه این کالج تاسیس کرده است.

در این خبر آمده است که این بورسیه "به یاد ندا آقا سلطان، دانشجوی 27 ساله ایرانی رشته فلسفه تاسیس شده که روز 20 ژوئن در جریان اعتراضات نسبت به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ایران در تهران به قتل رسید."

به گزارش وبسایت کوئینز کالج، پرفسور پل مدن، رئیس کالج، ضمن ابراز خرسندی از ایجاد این بورسیه جدید، گفته است که ایجاد بورسیه های تحصیلی از جمله بورسیه تحصیلی آقا سلطان برای ادامه موفقت در جذب "بهترین مغزهای جوان" توسط این کالج حیاتی است.

تمامی داوطلبان و دانشجویان رشته فلسفه این کالج در مقاطع کارشناسی ارشد و بالاتر می توانند برای دریافت بورسیه ندا آقا سلطان، که مبلغ آن شامل شهریه کالج است، تقاضا بدهند اما در صورت یکسان بودن شرایط، متقاضیان ایرانی یا ایرانی تبار در دریافت این بورسیه ارجحیت دارند.

نخستین دریافت کننده این بورسه آریان شاه ویسی نام دارد که در سال جاری برای تحصیل در مقطع فوق لیسانس در فلسفه فیزیک در آکسفورد ثبت نام کرده است.

به گفته وبسایت کوئینز کالج، خانم شاه ویسی دریافت بورسیه ندا آقا سلطان را باعث افتخار خود دانسته و گفته است که این بورسیه به خصوص از آن جهت برای او معنادار است که خود او هم یک زن جوان ایرانی تبار است که در رشته فلسفه تحصیل می کند.

Nov 7, 2009

داستان کوتاه نیاز

لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»
جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت : اینجاست.
- « لیستت را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.
کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود :
« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن »

Nov 2, 2009

قصه تازه اي از شهرزاد


سینمای مصر در سال‌های اخیر از رخوت و خوابی دیرین بیدار شده است. یکی از فیلم‌های تازه به نام "شهرزاد قصه بگو" نه تنها انبوه تماشاگران را به سالن سینما کشانده، بلکه ذهن آنها را با طرح مضمونی نامأنوس و بکر تکان داده است.

زن کابوس می‌بیند که در خانه‌ای زندگی می‌کند که در و پنجره ندارد؛ زنی جوان و زیبا و مدرن به نام هبه که در کنار همسرش احساس خوشبختی می‌کند. هبه مجری یک برنامه‌ی تلویزیونی پربیننده است که در آن مشکلات خاص زنان را مطرح می‌کند.

همسر هبه به نام کریم، معاون سردبیر یک روزنامه‌ی پرتیراژ دولتی است، و برای رسیدن به پست سردبیری روزشماری می‌کند. مانعی که بر سر راه او وجود دارد این است که رؤسا به او می‌فهمانند که برای ارتقای مقام باید جلوی کار همسر خود را بگیرد، زیرا هبه در برنامه‌های خود برای آنها دردسر می‌آفریند.

هبه به حرفۀ خود عشق می‌ورزد، اما به اصرار همسرش راضی می‌شود که نوع اجرای برنامه‌های خود را عوض کند: او به جای طرح مستقیم مشکلات زنان در تلویزیون، در هر برنامه از زنی دعوت می‌کند تا از زندگی خصوصی خود بگوید، و مانند شهرزاد، قصه‌گوی مشهور "هزار و یک شب" سرگذشت خود را تعریف کند.

در برنامه‌های هبه زنان از مسائلی حرف می‌زنند که جامعه مایل به شنیدن آنها نیست: هماغوشی و لذت جنسی، حجاب، سقط جنین و...

سرگذشت زنان شرکت‌کننده در برنامه‌های تلویزیونی هبه را با موقعیت ناگوار زن مصری و ستم بزرگی که متحمل می‌شود، آشنا می‌کند. او در می‌یابد که زنان در هر موقعیت و مقام اجتماعی که باشند، خدمتکار مردان و آلت دست آنها هستند؛ به آنها در جامعه و خانه و بستر خدمت می‌کنند، اما هیچ حقی از آن خود ندارند.

ستم نهادینه بر زنان

هبه همیشه از تبعیض‌های بیشمار علیه زنان آگاه بوده، اما آنچه او را تکان می‌دهد و به طغیان می‌کشاند، آن است که نه تنها ارباب دین و سنت، بلکه ارکان و مقامات سیاسی جامعه نیز از این نابرابری بهره می‌برند و به دوام آن خدمت می‌کنند. سردمداران نیز از "مزایای جامعۀ مردسالار" به کمال بهره می‌برند.

هبه که در برنامه‌های خود از برابری و حقوق زنان دم می‌زند، ناگهان با تناقضی دردناک روبرو می‌شود. زنی که می‌کوشد زنان را با حقوق خودشان آشنا کند، درمی‌یابد که در سراسر زندگی زناشویی به انواع حقارت‌ها و سازش‌ها تن داده است؛ زیرا جامعه او را برای ایفای نقش "همسر وفادار" در نظر گرفته است.

آگاهی او در نهایت به کابوسی ختم می‌شود که قرار نیست با بیداری در آغوش همسر پایان یابد.

جسارت در رویارویی با سنت

نمایش عمومی فیلم "شهرزاد قصه بگو!" در ماه ژوئن گذشته در قاهره با سروصدای زیادی همراه بود. فیلم در نمایش برهنگی و روابط جنسی سخت محتاط است، با وجود این با واکنش خشم‌آلود لایه‌های سنتی و محافظه‌کار جامعه روبرو شد.

بسیاری از مراجع و رسانه‌های سنت‌گرا خواهان جلوگیری از نمایش فیلم و توقیف آن شدند. یسری نصرالله که از سینماگران نوجوی مصر به شمار می‌رود، "محافل بنیادگرا و محافظه‌کار" را مسئول این حملات دانسته است.

منی (مونا) زکی، خانم هنرپیشه‌ای که نقش اصلی را در فیلم ایفا می‌کند، در برخی از رسانه‌ها زیر حملات شدید رفت. بنیادگرایان از او به عنوان زنی "هرزه" نام بردند، که هنجارهای اخلاقی جامعه را زیر پا گذاشته است.

خانم زکی در واکنش به منتقدان گفته است: «حملات خیلی تند و تعصب‌آمیز بود. بیشتر به روابط خصوصی من با همسرم مربوط می‌شد تا به کارم در سینما. این حملات به فرهنگ مصر مربوط می‌شود و ربطی به سینما ندارد.»

خانم زکی همچنین گفته است با وجود تحمل این دشواری‌ها، از این که فیلم توجه جهانیان را به وضعیت ناگوار زن مصری جلب کرده، خشنود است.

امیدی برای نجات سینمای مصر

یسری نصرالله از نمایندگان "موج نوی سینمای مصر" است و در فیلم آخر خود تلاش کرده خلاقیت هنری را با جذابیت‌های نمایشی همراه کند. به نظر برخی از منتقدان این فیلم یکی از بهترین فیلم‌هایی است که در سال‌های اخیر در کشورهای عرب تهیه شده است.

فیلم برخلاف سنت رایج در سینمای معاصر عرب، زن امروزی را در مرکز وقایع قرار داده و با دقتی درخور به مشکلات او پرداخته است.

با این گونه فیلم‌هاست که سینمای مصر امید دارد از رکود هنری و کساد مالی که از چند دهه پیش به آن دچار گشته، بیرون بیاید.

فیلم "شهرزاد قصه بگو" اوایل سپتامبر امسال در جشنواره‌ی سینمایی ونیز به نمایش درآمد، و با اینکه در بخش غیررقابتی جشنواره بود، با استقبال زیادی روبرو شد و جایزه‌ای ویژه به خاطر "دفاع از حقوق زنان" دریافت کرد.


شناسنامۀ فیلم:

شهرزاد قصه بگو! (احکي یا شهرزاد)

محصول شرکت سینمایی مصر

تهیه‌کننده: کمال ابوعلي

سناریست: وحید حامد

کارگردان: یسري نصرالله

بازیگران: منی زکی، محمود حمیده، حسن رداد، سوسن بدر، حسین امام و...

رنگی، ۱۱۵ دقیقه، به زبان عربی

Oct 28, 2009

آن كه مي بخشد و آن كه خون مي خواهد


مصطفي نقدي (صاحب عكس فوق) پنج سال پيش در حاليكه كمتر از هجده سال سن داشت در يك نزاع ناخواسته مرحوم "مسعود روزبهاني" رو به قتل رساند و چند روز پيش با بزرگواري اوليا دم مسعود از مرگ نجات يافت.

يك مادر درك ميكند كه يك نوجوان شانزده ساله نميتواند قاتل بالفطره باشد و مي بخشد و يك مادر ديگر با نفرت و كينه تمام چهارپايه را از زير پاي يك نوجوان ديگر مي كشد و يك عمر نفرين ملتي را به جان مي خرد.
هر روز از خودم ميپرسم كه مادر مرحوم "احسان نصرالهي" از روز مرگ بهنود شجاعي تاكنون شبها را چگونه خوابيده است؟ از اين پس تا پايان عمر چگونه خواهد خوابيد؟ آيا اصلا خوابي خواهد داشت؟
مادر احسان در مصاحبه با صداي آمريكا اعلام كرده بود كه بعد از كشيدن چهارپايه از زير پاي بهنود و كشتن او احساس آرامش و سبكي ميكند. چگونه چنين چيزي ممكن است؟ آيا يك انسان و خصوصا يك مادر مي تواند اين همه انتقام جو و نفرت انگيز باشد؟

من به سهم خود دست پدر و مادر مسعود رو مي بوسم و براي شادي روح مسعود دعا ميكنم. باشد كه اعدام - خصوصا اعدام نوجوانان - براي هميشه و در تمام دنيا از بين برود.

اين پست براي تشكر از خانواده روزبهاني نوشته شده.
اميدوارم تشكر من و تك تك مخالفان اعدام به گوششون برسه


ضمنا دوستان عزيز به منظور حفظ حريم خصوصي خانواده محترم روزبهاني مقرر شده كه دسته هاي گل و يا كارتها و نامه هاي تشكر مردم از خانواده روزبهاني توسط وكيل مصطفي يعني آقاي محمد مصطفايي براي اين خانواده ارسال بشه. آدرس آقاي مصطفايي: يوسف آباد - خيابان 52 شماره 4 تلفن 09121212590 مي باشد


Oct 27, 2009

زويا پيرزاد، برنده جايزه "کوريه انترناسيونال" شد


زويا پيرزاد، نويسنده مطرح ايران برنده ی جايزه ی "کوريه انترناسيونال"، هفته نامه ی پرتيراژ فرانسه، در سال ۲۰۰۹ شد. هيئت داوران "کوريه انترناسيونال" متشکل از هفت نفر و به مديريت ايزابل لوز، نويسنده و روزنامه نگار (معاون سردبير "کوريه انترناسيونال")، از ميان ده کتاب راه يافته به مرحله ی نهايی، سرانجام کتاب "طعم گس خرمالو"، مجموعه ای از پنج داستان کوتاه زويا پيرزاد را در روز ۲۱ اکتبر، به عنوان بهترين کتاب سال برگزيد.

اين دومين دوره ی جايزه ی ادبی "کوريه انترناسيونال" بود. اين جايزه هر سال به يک کار تحقيقی، داستان کوتاه و يا رمان از کشورهای مختلف جهان تعلق می گيرد که در طول دوازده ماه گذشته به زبان فرانسوی ترجمه شده و در فرانسه به بازار کتاب آمده باشد.

در اين دوره کتاب های نويسندگانی از کشورهای ايران، آمريکا، ايتاليا، مکزيک، پرتقال، اوکراين، برزيل، استراليا، لبنان و مصر به مرحله نهايی رسيدند.

جايزه ی نخستين دوره را سال گذشته، آقای "يو هوآ"، نويسنده ی ۴۹ ساله و معروف چين به خاطر رمان "برادران" به دست آورد. اين رمان يکی از پرفروش ترين رمان ها در چين بود و بيش از يک ميليون تيراژ داشت.

زويا پيرزاد حاصل پيوند پدری روس و مادری ارمنی است و در سال ۱۳۳۱ در آبادان به دنيا آمده است. پيرزاد پيش از روی آوری به داستان نويسی کتاب‌هايی ترجمه کرد که از جمله ی ‌آن ها می‌‌توان به "آليس در سرزمين عجايب"، اثر لوييس کارول و "آوای جهيدن غوک" که مجموعه‌ای است از هايکوهای شاعران آسيايی، اشاره کرد.

زويا پيرزاد تاکنون سه مجموعه داستان: "مثل همه عصرها"، "يک روز مانده به عيد پاک" و "طعم گس خرمالو" و دو رمان: "چراغ ها را من خاموش می کنم" و "عادت می کنيم" را در ايران منتشر کرده است. در کنار اين کتاب ها، سه مجموعه داستان کوتاه زويا پيرزاد نيز در يک کتاب با عنوان "سه کتاب" توسط نشر مرکز در تهران تجديد چاپ شده است.

زويا پيرزاد در ايران با رمان "چراغ ها را من خاموش می کنم" شهرت يافت. اين رمان جايزه‌های فراوانی دريافت کرد که از آن جمله می‌توان به جايزه بهترين رمان سال ۱۳۸۰ پکا، جايزه بهترين رمان بنياد هوشنگ گلشيری در سال ۱۳۸۰ و لوح تقدير جايزه ادبی يلدا در سال ۱۳۸۰ اشاره کرد. داستان کوتاه "طعم گس خرمالو" نيز پيش از اين در ايران جايزه بيست سال ادبيات داستانی در سال ۱۳۷۶ را به دست آورده بود.

زويا پيرزاد از معدود نويسندگان ايرانی است که همه آثارش به زبان فرانسه ترجمه شده اند. کريستف بالايی مترجم فرانسوی آثار زويا پيرزاد، که برگردان "طعم گس خرمالو" نيز از ترجمه های اوست، مدرس زبان و ادبيات فارسی در مدرسه زبان های شرقی است و به آثار معاصر و داستان کوتاه و ادبيات زنان علاقه ی ويژه ای دارد. کريستف بالايی "زنان بدون مردان" از شهرنوش پارسی پور را نيز به فرانسه ترجمه کرده است. نشر زولما که ناشر آثار زويا پيرزاد در فرانسه است از استقبال خوانندگان کتاب های پيرزاد، بسيار خوشنود است.

Oct 25, 2009

سهيلا قديري


سهيلا قديری زن ۳۰ ساله ای که به اتهام قتل فرزند پنج روزه اش به اعدام محکوم شده بود سحرگاه چهارشنبه هفته گذشته در زندان اوين حلق آويز شد. او متهم بود که در ۲۷ شهريور سال ۸۵ کودک پنج روزه اش را در خيابان فرمانيه تهران کشته است.

داستان زندگي پردرد سهيلا مردادماه سال 86 در روزنامه ها چاپ شد. در آن روز سهيلا كه خسته از زندگي پشت تريبون دادگاه قرار گرفته بود آنچنان از رنج هايش سخن گفت كه حاضران را به گريه واداشت. سهيلا در جلسه محاكمه اش گفت؛ من سهيلا قديري 28ساله هستم. هيچ كس را ندارم. پدرم باران است و مادرم سنگ چرا كه من روي سنگ و زير باران بزرگ شده ام. زندگي ام را در خيابان گذراندم. من يك زن تن فروش نبودم. سختي هاي زندگي من را به اين روز انداخت.

با پسري آشنا شدم. او به من ابراز علاقه مي كرد و مي گفت قصد ازدواج دارد. از ترس دايي هايم با آن پسر به تهران فرار كردم. قرار بود با هم ازدواج كنيم. دو ماه كه از سفرمان به تهران گذشت آن پسر من را رها كرد.

راه بازگشت به خانه نداشتم. قطعاً خانواده ام مرا مي كشتند. در تهران آواره و سرگردان ماندم. جايي نداشتم. غذايي نداشتم. دختري 14ساله و حيران و سرگردان بودم. من فرزندم را كشتم چون سرنوشتي بهتر از من در انتظارش نبود. هيچ كدام از كساني كه در جلسه محاكمه من نشسته اند نمي دانند تحمل سرماي زير صفر دي ماه آن هم نيمه شب و بدون لباس كافي يعني چه. مجبور بودم به خاطر يك لقمه نان تن به خواسته كثيف كساني بدهم كه به من به چشم يك حيوان نگاه مي كردند. من را به خانه مي بردند، مشروب مي خوراندند و مورد آزار قرار مي دادند. چرا فرزند من بايد زنده مي ماند؛ فرزند مردي معتاد و زني ولگرد، آيا او روزهايي بهتر از روزهاي زندگي من مي داشت؟ پدر اين بچه مردي معتاد بود كه من را در خانه اش پناه داد. بعد از چند ماه زندگي در حالي كه مي دانستم او همسر و فرزند دارد از آن مرد باردار شدم. نمي خواستم در آن زندگي بمانم. مجبور بودم هر روز بساط مواد را برايش آماده كنم. در حالي كه باردار بودم از خانه فرار كردم. آوارگي و سرگرداني سهم من از زندگي بود تا اينكه ماموران مرا به جرم ولگردي دستگير كردند. بعد از چند روز به بهزيستي منتقل شدم. دوران بارداري را با سختي گذراندم. زماني كه فرزندم به دنيا آمد به مددكاران گفتم او را از من دور كنيد. اما نكردند و من هم يك روز او را به قتل رساندم و تكه تكه اش كردم. سهيلا به درخواست دادستان در دادگاه به قصاص محكوم شد. چند ماه بعد وكيل مدافع سهيلا مردي را كه اين زن از او باردار شده بود، پيدا و وي از سهيلا اعلام گذشت كرد. مينا جعفري وكيل مدافع سهيلا در اين مورد گفت؛ دادستان اين راي را نپذيرفت و اعلام كرد چون سهيلا با مردان زيادي رابطه داشته، معلوم نيست ادعاي اين مرد در مورد اينكه پدر كودك است يا نه درست است. بنابراين نمي توان ادعاي او را پذيرفت. ما اعتراض كرديم
به گفته مينا جعفری وکيل سهيلا در لايحه تجديدنظرخواهی با تاکيد براينکه سهيلا پس از زايمان دچار جنون پس از زايمان شده بود اما پزشکی قانونی سلامت عقل وی را تائيد کرد.

اعدام سهيلا قديری با شکايت و درخواست دادستانی تهران و در حالی صورت گرفت که مردی که خود را پدر نوزاد مقتول می دانست پس از مراجعه به دادگاه با اعلام رضايت خواستار جلوگيری از اعدام اين زن جوان شده بود.

روز چهارشنبه در جلوی زندان اوین هیچ کس باور نمی کرد که سهیلا قدیری به دار آویخته شود. همه منتظر بودند که خبر توقف حکمش را بشنوند. اندکی پس از اذان صبح خبر رسید که چهار مرد و یک زن اعدام شدند. تنها یک زن بود که قرار بود اعدام شود. سهیلا اعدام شده بود. همه کسانی که در بیرون از زندان بودند اندوهگین و ناراحت و عده ای نیز شدیدا گریه می کردند. اما هيچ كس از خانواده - آشنايان و يا دوستان وي آنجا نبود.

تنها غريبه ها براي مرگش اشك ريختند.

Oct 20, 2009

برای مردم افغانستان جدا خوشحالم اما به طرزغریبی هم به آنها رشک میبرم

دولت افغانستان تقلب در انتخابات رياست جمهوري اين كشور را پذيرفت و اراي حامد كرزاي رسما باطل اعلام شدند.
اين اتفاق در كشوري رخ مي دهد كه ساليان طولاني به دور از هرگونه دموكراسي تحت فشار ديكتاتوريهاي مختلف از ارتش سرخ تا طالبان قرار داشته و هرگز گمان برده نمي شد به اين درجه از دموكراسي و ازادي برسد كه رئيس جمهور وقت خود تقلب در انتخابات را پذيرفته و اراي خود را باطل اعلام كند. به همه افغاني هاي جهان تبريك مي گويم اما... تا وقتي مردم ايران درگير سابقه تمدن 7000 ساله خود هستند و منتظر نشسته اند تا ديگري حال آنها را تغيير دهد اما معني ندارد.

جالبترين قسمت ماجرا اين است كه دقيقا يك ماه پيش محمود احمدی‌نژاد در گفتگوی تلفنی با حامد کرزای ضمن تبریک پیشاپیش عید سعید فطر پیروزی حامد کرزای در انتخابات ریاست جمهوری افغانستان را به وی و ملت افغانستان تبریک گفت. . . . . رییس جمهور با بیان اینکه ملت افغانستان شما را به‌عنوان مدیری کاردان و متدین انتخاب کردند، ابراز امیدواری کرد انتخابات اخیر افغانستان منشأ خیر و برکت و پیشرفت برای افغانستان باشد. . . احمدی‌نژاد ضمن آرزوی سلامتی،موفقیت و سربلندی دولت و ملت افغانستان اظهار داشت:«جمهوری اسلامی ایران از برنامه های شما برای استقلال و آبادانی هر چه بیشتر افغانستان استقبال می‌کند». . . حامد کرزای رییس جمهور افغانستان نیز با تشکر از تماس تلفنی احمدی‌نژاد گفت: «ملت افغانستان حمایت ها و روابط دوستانه جمهوری اسلامی ایران را هرگز فراموش نخواهد کرد». . . در پایان رییس جمهور افغانستان سلام و احترام خود و ملت افغانستان را به مقام معظم رهبری ابلاغ کرد.

هميشه معتقد بودم و هستم كه هر ملتي آن حكومتي را دارد كه لايق آن است.

Oct 18, 2009

هرتا مولر آلماني خالق «آلوهای نارس» نوبل ادبیات را برد



هرتا مولر، رمان‌نویس و شاعر آلمانی رومانیایی‌الاصل، روز پنج‌شنبه هفته گذشته معتبرترین جایزه ادبی دنیا، جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۰۹، را از آن خود کرد. داوران جایزه نوبل ادبیات که بار دیگر نویسندگان بزرگ آمریکایی چون فیلیپ راث و جویس کرول اوتس را نادیده گرفتند خانم مولر را به خاطر به تصویر کشیدن «چشم‌اندازی از زندگی محرومین» به واسطه «ایجاز شعر و صراحت نثر» ستوده‌اند. هرتا مولر که در سال ۱۹۵۳ در رومانی به دنیا آمده دوازدهمین زنی است که این جایزه معتبر حدودا یک و نیم میلیون دلاری را از آن خود می‌کندآلفرد نوبل، مخترع سوئدی دینامیت، در سال ۱۸۹۵ در وصیت‌نامه خود شرایط برد این جایزه ادبی را این طور تعیین کرد که این جایزه باید «به کسی اهدا شود که در حوزه ادبیات برجسته‌ترین اثر را که به اثر آرمانی نزدیک باشد خلق کرده است». هرتا مولر به دلیل همکاری نکردن با دولت چائوشسکو، دیکتاتور رومانی، شغل معلمی خود را از دست داد و در سال ۱۹۸۷ پس از این که بارها تهدید شد به آلمان مهاجرت کرد.خانم مولر که اکنون در شهر برلین،‌ پایتخت آلمان، زندگی می‌کند تاکنون جوایز متعدد ادبی را از آن خود کرده است، از جمله جایزه کلایست که معتبرترین جایزه ادبی آلمان است، جایزه فرانتز کافکا و همین طور جایزه صد هزار یورویی ایم‌پک برای رمانی با عنوان «سرزمین آلوهای نارس»، داستان زندگی پنج جوان رومانیایی که در زمان حکومت چائوشسکو روزگار می‌گذرانند.
جایزه نوبل ادبیات، معتبرترین و ارزشمندترین جایزه ادبی جهان به حساب می‌آید. این جایزه همه ساله بسیاری از نویسندگان، شاعران، مقاله‌نویسان، منتقدان و روزنامه‌نگاران را به هیجان می‌آورد و گمانه‌زنی‌های بسیاری را موجب می‌شود.
صرف نظر از جهت‌گیری‌های آكادمی نوبل در رشته ادبیات، به خصوص طی سال‌های اخیر، همواره عده‌ای در طول 108 سال اخیر زبان به تحسین انتخاب‌های آكادمی گشوده‌اند و عده‌ای دیگر نیز به انتقاد از نوبل پرداخته‌اند.
كسانی كه موافق انتخاب‌های نوبل هستند، استدلال می‌كنند كه این انتخاب، براساس نظر بسیاری از ناشران، نویسندگان و منتقدان معرفی می‌شود. مخالفان هم خرده می‌گیرند كه چرا اولا نامزدهای دریافت جایزه در هر سال اعلام نمی‌شود و درثانی بسیاری از بزرگان ادبیات در زمان حیاتشان نوبل نگرفتند كه اعطای جایزه نوبل به آن‌ها می‌توانست سطح این جایزه را فراتر از آن‌چه كه امروز هست، ببرد. ضمن آنكه شائبه سیاسی بودن این جایزه نیز طی سالهای اخیر قوت گرفته است.


اسامي برندگان نوبل ادبيات از آغاز تا امروز:

1901 ؛ رنه فرانسواسولی پرو دوم (1839 -1907، فرانسوی) به خاطر اشعارش
1902 ؛ تئودور مونرن (1817-1903، آلمانی) به خاطر آثار تاریخیش
1903؛ بیورنستیرنه بیورنسن (1832-1910 ، نروژی) به خاطر رمان‌ها، اشعار و نمایشنامه‌هایش
1904؛ فردریك میسترال (1830 -1914، فرانسوی) به خاطر اشعارش، و خوزه ایچگاری‌ای ایساگوئری (1832 -1910، اسپانیایی) به خاطر نمایشنامه‌هایش
1905؛ هنریك سینكیویچ (1846-1916 ، لهستانی) به خاطر رمان‌هایش
1906؛ جوزوپه كاردوچی (1835-1907،ایتالیایی) به خاطر اشعارش
1907؛ رادیرد كیپلینگ (1865 -1936، انگلیسی) به خاطر داستان‌ها، رمان‌ها و اشعارش
1908؛ رودولف كریستف اویكن (1846،1926،آلمانی) به خاطر داستان‌های فلسفیش
1909؛ سلمالا گرلوف (1858،1940، سوئدی) به خاطر رمان‌ها و اشعارش
1910؛ پل فن لودویگ هیزه (1830-1914 ،آلمانی) به خاطر اشعار، رمان‌ها و نمایشنامه‌هایش
1911؛ موریس مترلینگ (1862-1949، بلژیكی) به خاطر نمایشنامه‌هایش
1912؛ گرهارت هاوپتمان (1862-1946،آلمانی) به خاطر نمایشنامه‌هایش
1913؛ سررابیندرانات تاگور (1861-1941،هندی) به خاطر اشعارش.
1914؛ جایزه داده نشد
1915؛ رومن رولان (1866-1944،فرانسوی) به خاطر رمان‌هایش
1916؛ ورنرفن‌ هایدنستام (1859-1940،سوئدی) به خاطر اشعارش
1917؛ كارل گلروپ (1857-1943،دانماركی) به خاطر رمان‌ها و داستان‌های كوتاهش
1918؛ جایزه داده نشد
1919؛ كارل فردریك شپیتلر(1845-1924،سویسی)به خاطر حماسه‌ها ، داستان‌های كوتاه و مقالاتش
1920؛ كنوت هامسون(1859-1952،نروژی) به خاطر رمان‌هایش
1921؛ آناتول فرانس(1844- 1924،فرانسوی) به خاطر رمانها، داستانهای كوتاه و مقالاتش
1922؛ خاثینتو بناونته‌ای مارتینز(1866-1954،اسپانیایی)‌به خاطر نمایشنامه‌هایش
1923؛ ویلیام باتلرییتس (1865-1939،ایرلندی ) به خاطر اشعارش
1924؛ ولادیسلاو ستانیسلاو رایمونت (1867-1925، لهستانی ) به خاطر رمان‌هایش
1925؛ جورج برنارد شاو (1856-1950 ، انگلیسی) به خاطر نمایشنامه‌هایش
1926؛ گراتسیا دلدا (1875-1936،ایتالیایی) به خاطر رمان‌هایش
1927؛ هانری برگسون (1859-1941،فرانسوی) به خاطر آثار فلسفی‌اش
1928؛ سیگرید اوندست (1882-1949،نروژی) به خاطر رمان‌هایش
1929؛ توماس مان (1875-1955،آلمانی) به خاطر رمان‌هایش
1930؛ سینكلر لویس (1885-1951،آمریكایی) به خاطر رمان‌هایش
1931؛ ایك آكسل كارلفت (1864-1931،سوئدی) به خاطر اشعار غنائیش
1932؛ جان گالزورثی (1867-1933،انگلیسی) به خاطر رمان‌ها، نمایشنامه‌ها و داستانهای كوتاهش
1933؛ ایوان الكسیویچ بونین (1870-1953،روسی) به خاطر رمان‌ها، داستان‌های كوتاه و اشعارش
1934؛ لوئیچی پیراندلو (1867-1936، ایتالیایی) به خاطر نمایشنامه‌هایش
1935؛ جایزه داده نشد
1936؛ یوجین گلادستون اونیل (1888-1953،آمریكایی) به خاطر نمایشنامه‌هایش
1937؛ روژه مارتن دوگار (1881-1957،فرانسوی) به خاطر رمانهایش
1938؛ پرل س.باك (1892-1973،آمریكایی ) به خاطر رمانهایش
1939؛ فرانس امیل سیلانپا(1888-1964، فنلاندی) به خاطر رمانهایش 1940؛ جایزه داده نشد 1941؛ جایزه داده نشد 1942؛ جایزه داده نشد 1943؛ جایزه داده نشد
1944؛ یوهانس ویلهلم ینسن (1873-1950،دانماركی) به خاطر اشعار و رمان‌هایش
1945؛ گابریلا میسترال (1899-1957، شیلیایی) به خاطر اشعارش
1946؛ هرمان هسه(1877-1962،آلمانی) به خاطر اشعار و مقالاتش
1947؛ آندره ژید (1869-1951،فرانسوی) به خاطر رمان‌هایش
1948؛ توماس استرنزالیوت (1888-1965،انگلیسی) به خاطر اشعار، مقالات و نمایشنامه‌هایش
1949؛ ویلیام فاكنر (1897-1962،آمریكایی) به خاطر رمانهایش
1950؛ برتراند راسل (1872-1970،انگلیسی) به خاطر آثار فلسفیش
1951؛ پرفابیان لاگركویست (1891-1974،سوئدی) به خاطر رمان‌هایش، مخصوصا باراباس
1952؛ فرانسوا موریاك (1855-1970،فرانسوی) به خاطر رمان‌ها، مقالات واشعارش
1953؛ سروینستن چرچیل (1874-1965،انگلیسی) به خاطر مقالات و آثار تاریخیش
1954؛ارنست همینگوی(1899-1961،آمریكایی)به خاطر رمان‌ها و داستانهای كوتاهش
1955؛ هارولد لاكسنس (1902،سوئدی) به خاطر رمان‌هایش
1956؛ خوان رامون خیمه‌نز (1881-1951،اسپانیایی) به خاطر اشعارش
1957؛ آلبركامو (1913-1960،فرانسوی) به خاطر رمانهایش
1958؛ بوریس پاسترناك (1890-1960،روسی) به خاطر رمان‌هایش، مخصوصا «دكتر ژیواگو»، او جایزه را نپذیرفت
1959؛ سالواتور كواسیمودو (1901-1968،ایتالیایی) به خاطر اشعار غنائیش
1960؛ سن ژان پرس (1887-،فرانسوی) به خاطر اشعارش
1961؛ ایوو آندریچ (1892-1975،یوگسلاویائی) به خاطر رمان‌هایش
1962؛ جان اشتاین‌بك (1902-1968،آمریكایی) به خاطر رمان‌هایش
1963؛ گئورگ سفریس (1900-1971،یونانی) به خاطر اشعار غنائیش
1964؛ ژان پل سارتر (1905-1980،فرانسوی) به خاطر آثار فلسفی و رمان‌هایش. جایزه را نپذیرفت
1965؛ میخائیل شولوخوف (1905-1984،روسی) به خاطر رمان‌هایش
1966؛ شمیویل یوزف آگنان (1888-1970،اسرائیلی) به خاطر داستان‌هایش درباره یهودیان اروپای شرقی؛ ونلی زاكس (1891-1970،آلمانی- سوئدی) به خاطر اشعار و نمایشنامه‌هایش درباره یهودیان
1967؛ میگل آنخل آستوریاس (1899-1974،گواتمالایی) به خاطر آثارش درباره شخصیت و سنت‌های مردم كشورش
1968؛ یاسوناری كاواباتا (1899-19972،ژاپنی) به خاطر رمان‌هایش
1969؛ سمیوئل بكت (1906-1990،ایرلندی) به خاطر رمان‌ها و نمایشنامه‌هایش
1970؛ آلكساندر سولژنیتسین (1918- روسی) به خاطر رمان‌هایش
1971؛ پابلو نرودا (1904-1973،شیلیایی) به خاطر اشعارش
1972؛ هاینریش بل (1917-1985،آلمانی) به خاطر رمانها، داستانهای كوتاه و نمایشنامه‌هایش
1973؛ پاتریك وایت (1912-،استرالیایی) به خاطر رمان‌هایش
1974؛ ایونید یونسن (1900-1976،سویسی) به خاطر رمانها و داستانهای كوتاهش؛ و هانری ادموند مارتینس (1904-1978،سویسی) به خاطر مجموعه آثارش
1975؛ یوجینیو مونتاله (1896-1981،ایتالیایی) به خاطر اشعارش
1976؛ سائول بلو (1915-، آمریكایی) به خاطر رمانهایش
1977؛ ویسنته آلكسیاندر (1898-1984،اسپانیایی) به خاطر اشعارش
1978؛ ایساك بشویس سینگر ((1904-،متولد لهستان) به خاطر رمان‌ها و داستانهای كوتاهش
1979؛ اودیسئوس ایلیتیس (1912-1996،یونانی) به خاطر اشعارش
1980؛ چسلاو میلوش (1911-،لهستانی) به خاطر اشعارش
1981؛ الیاس كانتی (1905-متولد بلغارستان) به خاطر آثار داستانی و غیر داستانی‌اش
1982؛ گابریل گارسیا ماركز (1928-،كلمبیایی) به خاطر رمان‌ها و داستان‌های كوتاهش
1983؛ ویلیام گلدینگ (1911-، انگلیسی) به خاطر رمانهایش
1984؛ یاروسلاو سیفرت (1910-،چكسلواكی) به خاطر اشعارش
1985؛ كلود سیمون (1913-،فرانسوی) به خاطر اشعارش
1986؛ ول سوینكا (1934-، نیجریه‌ای) به خاطر اشعار، نمایشنامه‌ها و رمانهایش
1987؛ ژوزف برودسكی (1940-،روسی) به خاطر اشعارش
1988؛ نجیب محفوظ (1912-،مصری) به خاطر رمان‌ها و داستانهای كوتاهش
1989؛ كامیلو خوزه سلا (1916- ،اسپانیایی) به خاطر رمان‌هایش
1990؛ اوكتاویو پاز (1914-،مكزیكی) به خاطر اشعارش
1991؛ نی‌دین گوردمیر (1923-،اهل آفریقای جنوبی) به خاطر مجموعه آثارش
1992؛ درك والكات (-،اهل جزایر هند غربی) به خاطر آثار ادبی شعر گونه‌اش
1993؛ تونی ماریسن (1931-،سیاه پوست آمریكایی) به خاطر مجموعه آثارش
1994؛ كنزا بورواوئه (1935-،ژاپنی) به خاطر رمانهایش
1995؛ شیموس هینی (1939-،ایرلندی) به خاطر بیان مصائل ملت ایرلند در اشعارش.
1996؛ ویسلاو شیمبورسكا (1923-لهستانی) به خاطر اشعارش
1977؛ داریو فو (1926 ـ ایتالیائی) به خاطر نمایشنامه‌هایش
1998؛ ژوزه ساراماگو (1922 ـ پرتغالی) به خاطر رمان‌هایش به خصوص كوری
1999؛ گونتر گراس ( 1927 ـ آلمانی ) به خاطر رمان‌هایش
2000؛ گائو شین‌جیان چین ( 1940 ـ‌ چینی) به خاطر رمان‌هایش
2001؛ و. س. نایپول ( 1932 ـ ترینیدا و توباگو)
2002 ؛ ایمره كرتس ( 1929 ـ مجارستانی) به خاطر رمان‌هایش
2003 ؛ جان ماكسول كوئتزی (1944 ـ آفریقای جنوبی).
2004؛ آلفرده یلی‌نك ( 1946 ـ اتریشی ) به خاطر رمان‌هایش
2005 ؛ هارولد پینتر (1930 ـ انگلیسی ) به خاطر نمایشنامه‌هایش
2006؛ اورهان پاموك ( 1952 ـ ترك ) به خاطر رمان‌هایش
2007؛ دوریس لسینگ (1919 - انگلیسی، متولد كرمانشاه) به‌خاطر داستان‌هایش
2008؛ ژان ماري گوستاو لوكلزيو (1940 - فرانسوي ) به خاطر داستان هايش.

Oct 11, 2009

پايان براي بهنود - بهنود اعدام شد



دلم برات خيلي سوخت بهنود. خيلي. الان كه دارم برات مي نويسم سر كار هستم و دارم جلوي همه گريه ميكنم. نه فقط من كه خيلي از همكارام دارن برات گريه ميكنن. دلم ميخواست مادر احسان اينجا بود تا ازش ميپرسيدم حالا پسرش زنده شد؟ متاسفم كه در اين دنيا زندگي ميكنيم. متاسفم...
------

بهنود شجاعی، فردی که به ارتکاب قتل در سن نوجوانی مجرم شناخته شده بود، در زندان اوین توسط اولیاء دم اعدام شد.

این خبر از سوی محمد مصطفایی، یکی از وکلای بهنود شجاعی در گفتگو با بخش فارسی رادیو بی بی سی عنوان شد.

آقای مصطفایی گفت: "بعد از اذان صبح، بهنود شجایی به پای چوبه دار رفت و مادر مقتول چهارپایه ای را که برای اعدام در نظر گرفته بودند از زیر پای بهنود کشید و بهنود از دنیا رفت."

شماری از فعالان حقوق اجتماعی که تعداد آنها از سوی آقای مصطفایی "حدود 200 نفر" اعلام شده نیز بیرون زندان اوین حضور داشتند و ظاهرا تلاش کردند خانواده مقتول را به گذشت از مجازات اعدام متقاعد کنند.

پیش از این بهنود شجاعی پنج بار برای اجرای حکم اعدام به قرنطینه زندان اوین منتقل شده بود و هر بار به دلیلی، از جمله دستور مقام های قضایی، این مجازات درباره او به اجرا در نیامد.

حکم اعدام بهنود شجاعی با وجود آن اجرا شد که صادق اردشیر لاریجانی، رئیس قوه قضائیه در نخستین دستور خود پس از آغاز تصدی این سمت، در روز چهارشنبه 19 اوت (28 مرداد) که قرار بود بهنود شجاعی همراه با شش محکوم دیگر در زندان اوین اعدام شوند، اجرای حکم قصاص این مجرم را متوقف کرد.

محمد مصطفایی در این باره گفت: "متاسفانه علی‌رغم اعتراض هایی که ما به ماهیت حکم و اجرای آن داشتیم و اینکه ما پیشتر توانسته بودیم رضایت اولیای دم را بگیریم و شهودی هم بودند که شهادت بدهند، ولی هیچکدام از اعتراض ها و شکایت های ما به جایی نرسید."

آقای مصطفایی مسئله تغییر نظر اولیاء دم را در استفتائی از آیت الله مکارم شیرازی نیز مطرح کرده بود که این مرجع تقلید در پاسخ اعلام کرد: "هرگاه شهود معتبر شهادت دهند که آنها عفو کرده اند بازگشت آنها اثری ندارد."

محمد مصطفایی به بی‌بی‌سی گفت: "آقای لاریجانی در گذشته دستور توقف را به صورت موقت داده بودند اما اولیای دم مصر بودند که حکم اجرا بشود و اعمالی را انجام می دادند که در نهایت دستگاه قضایی را با اجرای حکم مواجه کردند."

محمد مصطفایی گفت: "موکلم بهنود شجاعی به ناحق به پای چوبه دار رفت و ناعادلانه اعدام شد."

بهنود شجاعی در سال 1384، هنگامی که هفده سال سن داشت در یک نزاع شخصی در یکی از پارک های تهران، فردی را به قتل رساند.

وکلای بهنود شجاعی در دادگاه استدلال کردند که موکل آنها مرتکب قتل غیرعمد شده و بجای اعدام، مجازات پرداخت دیه را مستحق می دانستند.

اعدام با وجود اعتراض

عزت الله انتظامی (راست) و پرویز پرستویی، همراه با کیومرث پور احمد در تلاش بودند موجبات رهایی بهنود شجاعی از اعدام را فراهم کنند اما با برخورد دستگاه قضایی مواجه شدند

هر چند ماده 37 کنوانسیون حقوق کودک که ایران آن را امضاء کرده و رسما پذیرفته تصریح می کند که نمی توان مجازات اعدام را در مورد افرادی که در سن کمتر از 18 سالگی مرتکب جرم شده اند صادر و اجرا کرد، اما دیوان عالی کشور در سال 1386 حکم اعدام این فرد را تایید کرد و جهت اجرا به قوه قضائیه ایران ابلاغ نمود.

همچنین حکم اعدام بهنود شجاعی با وجود آن صادر شد که در سال 1383 محمود هاشمی شاهرودی، رئیس وقت قوه قضائیه ایران، صدور حکم اعدام برای افرادی را که در زیر سن 18 سالگی مرتکب جرم شده اند را ممنوع اعلام کرده بود.

اولین قرار اعدام بهنود شجاعی برای اردیبهشت سال 1387 صادر شده بود که به خواست محمود هاشمی شاهرودی، رئیس وقت قوه قضائیه اجرای این حکم به مدت یک ماه با دادن فرصت جهت کسب رضایت اولیاء دم به تعویق افتاد.

پس از آن اتحادیه اروپا در اوایل خرداد ماه سال 1387 خواهان جلوگیری از اعدام بهنود شجاعی و سعید جزی، فرد دیگری شد که او نیز در سن نوجوانی مرتکب قتل شده بود و صدور حکم اعدام برای این دو نفر را نقض تعهدات بین المللی از سوی ایران دانست.

لوئیز آربور کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد هم تقریبا سه هفته پس از درخواست اتحادیه اروپا، به ایران هشدار داد که صدور حکم اعدام برای محکومانی که قبل از 18 سالگی مرتکب جرم می شوند، با استناد به کنوانسیون بین المللی حقوق کودک ممنوع است.

حادثه ای که حکم اعدام بهنود شجاعی را بیش از پیش در رسانه ها مطرح کرد، تلاش عزت الله انتظامی، پرویز پرستویی و کیومرث پور احمد، سینماگران برجسته ایرانی جهت جمع آوری کمک های مردمی برای کسب رضایت شاکیان بهنود شجاعی بود که با برخورد قوه قضائیه مواجه شد.

این سه نفر حدود یک سال قبل با افتتاح شماره حسابی، به ویژه با حضور در گردهمآیی های فرهنگی اقدام به جمع آوری کمک های مردمی کردند که این اقدام با حمایت 200 روزنامه نگار مواجه شد.

اما دادسرای امور جنایی تهران این سه نفر را به دادگاه فراخواند و آنها را متهم کرد که "قصد تلطیف احساسات عمومی را داشته تا مردم تحت تاثیر قرار گرفته و برای یک مجرم و جانی ملاحظه به خرج دهند، در صورتی که این فرد قاتل بوده و حکمش برابر قانون، قصاص است."

عزت الله انتظامی گفته بود که این سه نفر رضایت خانواده مقتول را برای پرداخت مبلغی بیش از دیه جلب کرده اند.


------
از زبان محمد مصطفايي وكيل بهنود:‌

منتظر بودم تا زمان بگذرد و به درب زندان اوین روم حدود ساعت ۲:۳۰ دقیقه با کوهیار قرار گذاشتم و به سمت زندان اوین رفتیم. حدود ۲۰۰ نفر از فعالان حقوق اجتماعی و تعدادی مادر داغدیده هم حضور داشتند. منتظر بودیم که اولیاءدم به زندان بیایند. بعد از گذشت یک ساعت مادر و پدر احسان (مقتول) را به همراه برادر و خواهرش دیدیم. جمعیت به سمت وی رفتند تا آنان را از اعدام بهنود منع کنند. مدتی گذشت پدرش گفت که ما گذشت می کنیم. جو بسیار سنگینی حاکم شده بود. درب زندان باز شد . اولیاءدم من و آقای اولیایی فر به داخل رفتیم. مدتی در سالن انتظار ایستادیم. فکر می کردیم که اولیائ دم گذشت خواند نمود و بهنود اعدام نخواهد شد. مدتی گذشت صدای دعاهای فعالان از بیرون زندان به گوش می رسید. بعد از چند دقیقه وارد سالن دیگری شدیم. بهنود یا تعدادی از مسئولین زندان هم حضور داشتند. وقتی اولیاءدم به داخل رفت. بهنود به دست و پای آنها افتاد و خواهش و التماس کرد که او را نکشند. سرپرست اجرای احکام صورتجلسه اجرا را تنظیم کرد. چند نفر از مسئولین زندان، من و آقای اولیایی فر به سمت اولیاء دم رفتیم از آنها خواستیم و التماس کردیم که بهنود را اعدام نکنند. مادر مقتول گفت من باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندازم. بعد از چند دقیقه صدای اذان به گوش رسید. بهنود به اتاقی رفت تا آخرین نماز زندگی اش را بخواند. او رفت تا از خداوند خود طلب مغفرت کند. پس از اتمام نماز همگی به محوطه زندان رفتیم. تمام بدنم می لرزید و نمی دانستم که عاقبت این پسر بی مادر چه خواهد شد. بهنود وقتی به دست و پای مادر و پدر مقتول افتاد به مادر مقتول می گفت که من مادر ندارم تو رو به خدا شما مادری کنید و من را اعدام نکنید. همگی به سالن دیگر رفتیم. در سالن چهار پایه مستطیل شکل آهنی وجود داشت که بالای آن طناب دار پلاستیکی آبي رنگی نصب کرده بودند. اولیاءدم داخل رفتند و پس از مدتی بهنود را به آن سالن کذایی بردند. سالنی که اعدامها در آنجا صورت می گرفت. من تا به حال ندیده و نشنیده بودم که اجرای احکام یک نفر را به صورت خاص در زندان اوین اعدام کند. ولی برایم تعجب انگیز بود که چرا بهنود به تنهایی اعدام می شد. شاید این هم از بد اقبالی او بود که تنها به آسمان رود. کسانی که آنجا بودند باز هم از مادر و پدر بهنود خواهش کردند و گفتند اگر با خدا معامله کنید زیان نخواهید دید. مادر مقتول گفت باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندارید. بهنود به بالای چوبه دار رفت و طناب را به گردنش انداختند. چند ثانیه ای نگذشت که مادر مقتول به سمت چارپایه رفت و آن را از زیر پای بهنود کشید بهنود به ملکوت اعلی پیوست.

طاقت دیدن این صحنه را نداشتم. تا چارپایه از زیر پای بهنود کشیده شد تمام اطراف سیاه شده بود.

امروز دیگر بهنود در زندان و بین دوستان خود نیست. جای خالی بهنود را احساس می کنند.

من تمام تلاش خودم را کردم ولی هیچ فایده ای نداشت. باز هم عقیده دارم او مستحق مرگ نبود.

او نمی بایست اعدام شود.

ولی اعدام شد.

اعدام

------

آخرين مصاحبه با بهنود:

این مصاحبه وقتی انجام شد که بهنود هنوز زنده بود. هیچ وقت فکر نمی کردم نوشتن فعل «بود» این قدر تلخی به جانم بریزد. بهنود از پشت تلفن گفت: «آدم به امید زنده است»... کاش وقتی شما این مصاحبه را می خوانید بهنود هنوز زنده «باشد». کاش رنگ سرخ آسمان بامدادی، آخرین رنگ چشمهایش نباشد؛ کاش آسمان آبی بعد از طلوع را ببیند...

اگر بخواهی نقاشی بکشی از چه رنگی استفاده می کنی؟

آبی

چرا آبی؟

به خاطر آسمون. خیلی وقته که آرزو دارم از بیرون زندان ببینمش.

چند بار تا حالا برایت حکم صادر شده ؟

تا الان سه بار رفتم پای چوبه که رییس قوه قضاییه به من وقت داده. چهار پنج بار هم دو سه روز مانده به اجرای حکم به من وقت دادند.

شب اجرای حکم را در کجا می گذرانی؟

در یک سویت تنها دور از همه. اون جا تا صبح هزار بار مرگ رو جلوی چشم هایت می بینی. همه کسانی که آن جا می روند فقط آرزو می کنند که خدا رحمی به دل شاکی بیندازد و رضایت بدهد.

در مسیری که از سلول تا جایگاه اجرای حکم طی کردی به چه کسی یا چه چیزی فکر می کردی؟

بار اول اصلا باورم نمی شد قرار است بمیرم. وقتی سوار اتوبوس شدم که از اینجا به اوین بروم تازه فهمیدم قرار است چه بلایی سرم بیاید. فهمیدم یه کاری کردم که آخرش جدی جدی مرگ است. آن جا فقط به این فکر می کردم که ای کاش خدا یه رحمی در دل شاکی بیندازد و من را ببخشد. فکر می کردم کاش یه لحظه، فقط یه لحظه خودشان را جای من می گذاشتند. اگر احسان جای من بود چه در خواستی داشتند؟ فکر می کردم کاش مادر احسان برای من مادری کند!

خودت تلاش کردی از شاکی رضایت بگیری؟

بله. برایشان چندین بار نامه نوشتم از آن ها خواستم به خاطر امام حسین، به خاطر خدا رحم به جوانی ام کنند. قبول دارم اشتباه بزرگی مرتکب شدم اما آن موقع من بچه بودم اصلا فکرش را هم نمی کردم کار به این جا برسد. از همین جا به آن ها التماس می کنم به خاطر روح احسان به من یه فرصت دوباره، یه زندگی دوباره بدهند.

شب هایی که در سوئیت تنها بودی و منتظر رسیدن زمان اجرای حکم دوست داشتی چه کسی کنارت بود؟

مادرم. مادرم که سال هاست ندیدمش. وقتی 12 ساله بودم بیماری دیابت گرفت. بعد از دو سال نابینا شد و مرد. نه فقط شب های اجرای حکم، هر شب این آرزو را دارم. دلم می خواهد خدا یه رحمی به دل شاکی بیندازد تا من یه بار دیگه بتوانم سر مزار مادرم بروم.

اگر آزاد شوی اولین جایی که بروی کجاست؟

نذر کردم اول بروم جمکران بعد هم سر خاک مادرم.

هنوز امیدواری که شاکی رضایت بدهد؟

نمی شود که آدم امید نداشته باشد. همه آدم ها به امید زنده اند. نا امیدی بزرگ ترین گناه است. تا الان سه بار مرگ را با چشم هایم دیده ام. در این یک سالی که بارها رفتم پای چوبه و برگشتم فقط توکلم به خدا بوده و بس!

این بار چه زمانی قرار است حکمت اجرا شود؟

یکشنبه 19 مهر بعد از نماز صبح.

دوست داری این بار هم اجرای حکمت به تعویق بیفتد؟

نه. نه. واقعا دیگه نمی خواهم به تعویق بیفتد. ولی می خواهم که مارد احسان برایم مادری کند. می دانم که عزیزشان را از دست دادند، می دانم درد بزرگی است ولی دلم می خواهد یک کمی فکر کنند من اصلا قصد قبلی نداشتم. خدا هم خودش می داند من رفته بودم یک نفر را آشتی بدهم. احسانم هم که فوت کرد توی این دعوا هیچ کاره بود. من و احسان هیچ کاره بودیم. رفته بودیم دو نفر را آشتی بدهیم. به مادرم توهین کرد کار به این جا رسید.

تا حالا با خانواده شاکی برخورد داشتی؟

بله. یک بار در دادگاه یک بار هم سری اول که رفتم پای چوبه. آن جا اتاقکی است که در آن نماز صبح می خوانند. بعد متهم را می برند پای چوبه. بعد از نماز به آن ها التماس کردم من را ببخشند. مادرش چیزی نگفت. فقط گریه می کرد ولی برادرش گفت برادر جوانم را کشتی. من واقعا جانی نیستم یک اتفاق ساده، بدون هیچ قصد قبلی کار من را به این جا کشید.

دوستانی داشتی که حکمشان اجرا شود؟

بله . بار اول که پای چوبه رفتیم 5 نفر بودیم . 4 نفر را جلوی چشمانم بالا کشیدند. سری دوم 11 نفر بودیم. 8 نفر را بالا کشیدند. بار آخر 7 نفر بودیم 2 نفر را بالا کشیدند.

اگر ولی دم را ببینی از او چه درخواستی می کنی؟

التماس می کنم تمنا می کنم به خاطر روح احسان از من بگذرد. به خاطر علی اکبر، به خاطر امام حسین من را عفو کنند. من از 17 سالگی در زندان بودم. از بچگی مادر نداشتم. بدبختی زیاد کشیدم. از 17 سالگی تا الان 4 سال و نیم عمرم را در زندان پیش یک مشت خلاف کار گذراندم. به خدا به اندازه تمام عمر یک آدم من تنبیه شدم. از خدا می خواهم دشمن آدم هم گرفتار چنین جایی نشود. از ولی دم می خواهم با خودش فکر کند اگر جریان برعکس بود دلش به چی رضایت می داد، همان کار را بکند. دلم خواهد از ته دل به آن ها بگم تا آخر عمر بردگی می کنم.. می دانم در خواست بزرگی است، چیز زیادی از آن ها می خواهم، می دانم گذشت کردن در چنین حالی خیلی سخت است اما این جا هر کسی قصاص کرده پشیمان شده است. اگر هر کدام از شاکی ها فقط یک هفته در زندان زندگی کنند نه تنها خودشان رضایت می دهند بلکه از همه شاکی ها رضایت می گیرند.

سری دوم یک متهم را با من بدن پای چوبه بعد از مدتی شنیدم همسرش ناراحتی اعصاب گرفته. مادرش هم فلج شده است در به در دنبال خانواده متهم می گشتند از آن ها حلالیت بگیرند. یک متهم دیگر هم بود که بعد از این که زیر چار پایه اش زدند خانواده اش گفتند می خواهیم رضایت بدهیم که قاضی گفت این رضایت را باید 5 دقیقه پیش می دادید.

فکر می کنی اگر پدر تو جای پدر احسان بود رضایت می داد؟

پدرم اذیت می کرد اما مطمئنم رضایت می داد. هر کسی یک لحظه دلش را جای دل متهم بگذاره و احساس کند به او چه می گذرد رضایت می دهد. من 20 ساله ام. باور نمی کنید! گفتنش ساده است ولی وحشتناک است 20 نفر جلوی چشم هایت جان بکنند. هیچ کس نمی تواند خودش را جای من بگذارد و تصور کند چه قدر سخت است. لحظه ای که می بینی هم بندی هایت به دست و پای ولی دم می افتند و فایده ای هم ندارد.

بهنود امیدوارم تا هفته دیگر چنین روزی خانواده ات حضور تو را در خانه جشن بگیرند.

من که دست هایم بالاست. هر چی او بخواهد. رضایم به رضایش.

Oct 6, 2009

از اين ور - از اون ور

فعلا سرمان شلوغ است نافرم! پريروز شام مهمون بودم- ديشب شام مهمون داشتم. پنج شنبه نهار با دوستام بيرون ميروم و شام هم مهمون دارم - جمعه نهار مهمونم (اونم دو جا!) هفته ديگه هم پنج شنبه اش نامزدي (نامزدي رئيس ) دعوتم و اول آبان عروسي. مهم شده ايم خفن!!!!!!!!!!!

لازمه غر بزنم بگه هوا داره سرد ميشه؟ شبها رو اصلا نميتونم تحمل كنم. صبح ها زورم مياد از رختخواب گرم بيام بيرون از بس كه هوا سرده.

چند وقته ماندانا رو نديدم. دلم واست تنگ شده خاله ماني.
خواهرم معلوم نيست كي بياد تهران. دلم واسه اون كه ديگه شده (به قول بچه لك لك) اندازه سوراخ جوراب مورچه! فكر كن آدم از مال دنيا فقط يك خواهر داشته باشه اونم از ارديبهشت تا حالا ايران نيومده باشه.

يكي از دوستام رو بعد از مدتها ديدم. يعني تو اين مدتي كه من ازش بيخبر بودم مصيبت عالم و آدم ريخته سرش. اين طفلك از بچگي هر مشكلي بگين داشته: ده سالش بود كه باباش سر مامانش هووآورد و اون تا وقتي پدرش زنده بوده با مادر و خواهر و برادرش با زن بابا و ناخواهري و پدر توي يك خونه زندگي كرده- بعد اموال باباش مصادره شد- باباش فوت كرد- شوهرش بهش خيانت كرد- طلاق گرفت - برادر 38 ساله اش سكته كرد مرد- دوست پسري كه 5 سال باهاش دوست بود معلوم شد زن و دو تا بچه داره...
يعني ديگه چيزي مونده سرش بياد؟

Oct 3, 2009

هیأتی از سینماگران ایرانی مهمان آکادمی اسکار

ده کارگردان، نویسنده و بازیگر سینمای ایران به دعوت آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا (اسکار) به این کشور سفر می کنند.

رخشان بنی اعتماد، ابراهیم حاتمی کیا، فاطمه معتمد آریا، امین تارخ، رضا میرکریمی، محمدمهدی عسگرپور، فرهاد توحیدی، مجتبی راعی، علیرضا رئیسیان و مجتبی میرتهماسب اعضای این هیأت هستند که در مجموعه برنامه ای به نام "از نزدیک و شخصی" در لس آنجلس حضور خواهند یافت.

فاطمه معتمد آریا، بازیگر سینما و عضو این هیأت به بی بی سی فارسی گفت که این سفر در پاسخ به سفر ۸ عضو آکادمی اسکار به ایران در زمستان سال ۱۳۸۷ انجام می شود.

به گفته خانم معتمد آریا، دعوت از فیلمسازان ایرانی یک دعوت "کاملا صنفی" است و ربطی به روابط سیاسی دو کشور ندارد.

برنامه "از نزدیک و شخصی" که با همکاری آرشیو فیلم و تلویزیون دانشگاه کالیفرنیا برگزار می شود، به نمایش چند فیلم ایرانی و گفت و گو با دست اندرکاران آن اختصاص دارد.

فیلم هایی چون به همین سادگی (رضا میرکریمی)، بانوی گل سرخ (مجتبی میرتهماسب)، به نام پدر (ابراهیم حاتمی کیا)، سفر به هیدالو (مجتبی راعی)، مادر (علی حاتمی)، پرونده هاوانا (علیرضا رئیسیان)، گیلانه (رخشان بنی اعتماد) و هفت و پنج دقیقه (محمدمهدی عسگرپور) در این برنامه به نمایش در خواهد آمد.

در زمستان سال ۱۳۸۷ سفر گروهی از اعضای آکادمی اسکار به ایران که به دعوت خانه سینما انجام شده بود، مخالفت هایی را در ایران برانگیخت.

جواد شمقدری، مشاور وقت رئیس جمهوری ایران که اکنون به عنوان معاون سینمایی وزیر ارشاد معرفی شده است، در جریان آن سفر گفته بود: "مسئولات سینمایی تنها موقعی حق دارند با اعضای آکادمی اسکار و سینماگران هالیوود جلسه رسمی داشته باشند که آنها به خاطر توهین ها و افتراهایی که به ملت ایران در طی سی سال گذشته روا داشته اند عذرخواهی کنند."

او ساخت فیلم هایی مانند "بدون دخترم هرگز"، "۳۰۰" و "کشتی گیر" را نمونه هایی از توهین سینماگران آمریکایی به ایران دانسته بود.

Sep 30, 2009

رومن پولانسكي

رومن پولانسکی كارگردان نامي در پاريس دنيا آمد، اما در کودکی همراه خانواده يهودی خود به لهستان رفت و در آن کشور بزرگ شد.

رومن پولانسکی، که در مدرسه عالی سينمايی لهستان درس خوانده بود، در دهه ۱۹۶۰ ميهن خود را ترک کرد و در فرانسه و سپس هاليوود به فيلم سازی پرداخت.

پولانسکی در سال ۲۰۰۲ به خاطر فيلم پيانيست برنده جايزه اسکار شد، اما از آنجا که نمی توانست به آمريکا وارد شود، نتوانست جايزه اسکار خود را شخصا دريافت کند.

آقای پولانسکی در سال ۱۹۷۷ متهم شد که در کاليفرنيا به دختری ۱۳ ساله تجاوز کرده است. او اذعان کرده که با این دختر رابطه جنسی غیرقانونی برقرار کرده است اما پس از دريافت احضاريه دادگاه از آمريکا به اروپا گريخت.

سازمان دهندگان جشنواره فیلم زوریخ روز یکشنبه (27 سپتامبر)، گفتند رومن پولانسکی، فيلم ساز نامی لهستان بر اساس حکم جلبی که سی و یک سال پیش در آمریکا برای او صادر شده بود، در سوئیس بازداشت شده است.

دولت فرانسه از بازداشت رومن پولانسکی، فیلمساز برجسته لهستانی الاصل تبعه فرانسه، قویا ابراز تاسف کرده و خواهان آزادی او شده است.

فردریک میتراند، وزیر فرهنگ فرانسه، ضمن ابراز شگفتی از بازداشت رومن پولانسکی اعلام کرد که نیکولا سارکوزی، رئیس جمهوری فرانسه شخصا پرونده پولانسکی را تعقیب می کند.

Sep 26, 2009

براي نخستين بار يك زن در راس يونسكو


ایرینا بوكووا همه‌ی آنچه را جانشین رئیس پیشین یونسكو باید به آن مجهز باشد با خود به همراه آورده است. در كنار زبان مادری خود، به چند زبان دیگر مسلط است؛ روسی، فرانسوی، انگلیسی و اسپانیایی. از این گذشته او را به عنوان زنی بسیار باهوش و فرهمند می‌شناسند. بوكووا قرار است جانشین کوئیچیرو ماتسورا شود. دوره‌ی ۱۰ ساله‌ی ریاست ماتسورا در ماه نوامبر امسال به پایان می‌رسد. روز سه شنبه (۲۲ سپتامبر) ایرینا بوكووا در رأی‌گیری پایانی نمایندگان ۵۸ کشور شورای اجرایی یونسکو بر رقیب مصری خود، فاروق حسنی، وزیر فرهنگ مصر غلبه كرد. اظهارات ضد اسرائیلی فاروق حسنی كه نامزد اصلی برای احراز پست ریاست یونسكو به شمار می‌آمد، پیش از این موج انتقادها را برای او به ارمغان آورد. انتقاداتی كه به مخالفت سازمان‌ها و نهادهای گوناگون حقوق بشری، روشنفكران و سیاستمداران بسیاری با انتخاب حسنی منجر شد

اكنون با انتخاب بوكووا، او نخستین زنی خواهد بود كه ریاست سازمان یونسكو ( نهاد علمی، آموزشی و فرهنگی سازمان ملل متحد ) را بر عهده می‌‌گیرد. او در دور پایانی رأی‌گیری با اختصاص ۳۱ رأی از مجموع ۵۸ رأی برای تصدی این پست برگزیده شد. فاروق حسنی ۲۷ رأی موافق را از آن خود كرد. انتخاب بوكووا باید روز ۱۵ اكتبر از سوی كنفرانس عمومی یونسكو تأیید شود

شكست رقیبان مشهور

بوكووا ۵۷ سال سن دارد و صاحب دو فرزند است. این‌كه نام او تا كنون توجه زیادی را درمحافل بین المللی به خود جلب نكرده، باید با حضور چهره‌های سرشناس در میدان رقابت بر سر تصدی این پست در ارتباط باشد. در كنار وزیر فرهنگ مصر، برخی سرشناسان دنیای سیاست از جمله "بنیتا فررو- والدنر" کمیسر اتریشی اتحادیه‌ی اروپا و معاون وزیر امورخارجه‌ی روسیه الكساندر یاكوونكو رقیبان بوكووا محسوب می‌شدند

با وجود این چهره‌های سرشناس، بوکووا از میدان به در نرفت. وی در جریان كارزار انتخاباتی‌اش به ۴۵ كشور سر زد. با مسئولان بلندپایه‌ی كشورهای میزبان، سیاستمداران، روشنفكران و چهره‌های سرشناس علمی آن كشورها سخن گفت و از چندین كمیسیون ملی كشورهای گوناگون در ماه‌های گذشته دیدن كرد. او به عنوان رئیس جدید یونسكو قصد پررنگ‌تر كردن نقش این كمیسیون‌ها را در سازمان فراملیتی یونسكو دارد. به اعتقاد او حلقه‌های اتصال میان یونسكو و تك تك كشورهای عضو، نگاهبانان حقیقی روح و ارزش یونسكو به شمار می‌روند. اعتقادی كه در درخواست‌نامه‌ی او برای تصدی این پست نقش بسته بود

رمز موفقیت: كمپین علیه حسنی

باید گفت كه بوكووا موفقیت ناگهانی خود در مقابل حسنی را بیش از همه مدیون سازمان ها و نهادهای حقوق بشری و روشنفكران است. این گروه چند ماه گذشته كمپین نمونه‌ای را علیه رقیب اصلی بوكووا فاروق حسنی كه نامزد اصلی برای احراز این پست محسوب می‌شد آغاز كردند. نقطه‌ی مركزی كمپین مانور بر سر یهودی ستیزی حسنی بود

هر چند كه در مورد قانونی بودن این كمپین‌ها شك و شبهه‌ی بسیاری وجود دارد، اما پس از این كمپین‌ها برای بسیاری از كشورها حسنی گزینه‌ی مردودی به شمار می‌آمد

Sep 21, 2009

شهره آغداشلو برنده جایزه معتبر اِمی شد


در جوایز سالانه امی Emmy که مختص برنامه های تلویزیونی در آمریکاست، شهره آغداشلو هنرپیشه ایرانی به خاطر نقش مکمل در سریال کوتاه "خانه صدام" برنده جایزه شده است.


سریال "خانه صدام" از شبکه "اچ بی او" شامل یک رشته کانال های سرگرمی با کیفیت بالا و طرفداران زیاد است پخش شد. مراسم این جوایز که توسط آکادمی هنرها و علوم تلویزیونی عرضه می شود یکشنبه عصر در لس آنجلس برگزار شد.

خانم آغداشلو در سال 2004 برای بازی در فيلم خانه ای از ماسه و مه نامزد جایزه اسکار شده بود.

تونی کولت هنرپیشه استرالیایی نیز یکشنبه شب جایزه نقش اول زن در یک سریال کمدی را به خاطر بازی در "ایالات متحده تارا" برد.

الک بولدوین نیز جایزه بهترین هنرپیشه مرد یک سریال کمدی را برای بازی در "30 راک" درباره یک شوی تلویزیونی برد. این سریال در مجموع در 22 رشته نامزد شده بود.

"لیتل دوریت" تولید بی بی سی نیز چند جایزه از جمله بهترین سریال کوتاه را برد.

این سریال در رشته های کارگردانی، لباس و فیلمبرداری برنده شد.

Sep 15, 2009

عادتهای نامتعارف من

به دعوت پروانه خانم وارد بازي عادت هاي نامتعارف مي شويم:

1- اصولا بلند صحبت ميكنم
2- متاسفانه عادت دارم دائم اخم كنم. مخصوصا وقتي ميخوام تمركز كنم و يا سر كارم هستم
3- شب ها بايد پاهام از لحاف بيرون بمونه وگرنه خوابم نميبره
4- برخلاف پروانه شبها بايد دهنم باز باشه تا بخوابم!!!

نيكو و مهناز به اين بازي دعوتن...

-------

در مورد سرود ملي من با نيكو موافقم. حالا شجريان يا هر كس ديگه. اما سرود جديدي بايد خونده بشه. مهمترين دليلش هم اينه كه تمام آپشن هاي موجود واسه سرود شدن طولاني هستن. سرود ملي بايد كوتاه بشه. اما فكر ميكنم اگه بشه اي ايران رو كوتاه كرد از همه مناسب تره

Sep 2, 2009

شروع دوباره

بيشتر از يكساله كه چيزي ننوشتم و حالا بعد از اين همه مدت حس ميكنم نوشتن يادم رفته.
تو محل كارم مشكل خاصي ندارم و تو زندگي شخصي ام هم (خدا رو شكر!) همه چيز مرتبه. امسال - 29 مرداد - چهل سالم شد. روز تولد خيلي خوبي داشتم و آرزوها و هداياي بسيار خوبي كادو گرفتم. حس ميكنم كه سال خوبي در انتظارمه. در گذشته هميشه اميدوار بودم كه سال خوبي داشته باشم اما امسال مطمئنم كه اينطور ميشه. يعني قطعا بهم خوش ميگذره و شاد خواهم بود.
يكي از بدترين اتفاقهايي كه چند وقت اخير رخ داده اينه كه پروانه وبلاگشو بست. همه مي دونن كه من نوشته هاشو چقدر دوست داشتم. گرچه خدا رو شكر خودش ايرانه و تقريبا هر روز باهاش حرف ميزنم وگرنه اگه قرار بود ازش بي خبر هم باشم كه ديگه هيچي. مهناز هم مدتي نمي نوشت كه خوشبختانه دوباره شروع كرده. بدي وبلاگ خوني اينه كه به نويسنده اش عادت ميكني و متعاقبا ياد ميگيري فقط از اين طريق حالشو بپرسي. براي همين برات سخت ميشه كه با تلفن و ساير روش ها ازش خبر بگيري. البته الان مدتيه فيس بوك شده قوي ترين عامل ارتباطي من.
اين چند ماه اخير براي هيچ كدوممون روزهاي خوبي نبود. اون دو سه هفته هيجان قبل از انتخابات به شديدترين وجهي از دماغ همه مون در اومد. نميدونم چرا اما مطمئنم كه شرايط اينجوري نميمونه. باز هم مطمئنم كه بيشتر از ماها دشمنهاي ما هستن كه در تغيير شرايطي كه در پيشه ضرر ميكنن. دادگاه هايي كه برگزار شد برام بدترين اتفاقات بعد از انتخابات بود. دلم براي تك تكشون (مخصوصا حجاريان) خيلي سوخت.
راستي فكر كردين اگه شرايط عوض شه سرود ملي مناسب ما چي ميتونه باشه؟ من نظرم رو تو پست بعدي ميگم.

Jul 22, 2008

خداحافظ

حرفی واسه گفتن ندارم. کاملا خالی هستم. کارم رو عوض کردم و اومدم یک شرکت خارجی خیلی بزرگ. اوضاع خوبه. خودم هم خوبم. فقط وبلاگم نمیاد که نمیاد. شاید دیگه ننویسم. شاید هم بعدا دوباره نوشتم. اما قطعا به این زودی ها نیست. من این وبلاگ رو درست کرده بودم تا دلایل رفتنم رو بنویسم. وقتی رفتنم کنسل شد نوشتنم هم به پایان رسید.
مراقب خودتون باشید.

May 13, 2008

مرخصي ساعتي

خسته ام. هم خسته ام هم سرم خيلي شلوغه. مدتي نيستم. اوضاع بهتر (يا حداقل مشخص) شد بر مي گردم. فعلا خداحافظ

May 5, 2008

كار

دور جديد اخراج و استخدام ها شروع شده. همين طور دور جديد جابجائي ها. من دوباره جابجا شدم و حرفشه كه باز هم جابجا بشم! ديگه به اين نتيجه رسيدم كه اصلا بيخيال بشم. بالاخره يه چيزي ميشه ديگه. روزي من كه دست اين آدما نيست.
هفته ديگه باز آموزش داريم. يعني تعطيلات آخر هفته تعطيل! خدا رحم كنه.

Apr 20, 2008

دنياي درون

هميشه يك زندگي دروني داشتم كه بيشترين سهم فكرم رو به خودش اختصاص ميداد. هر وقت سر كار يا هر مسئله ديگه اي قاطي ميكردم با پناه بردن به اون زندگي دروني خودم رو آروم ميكردم. اما الان تقريبا يكساله كه ديگه دنياي دروني ام به كل نابود شده و مشكلات خيلي راحت تر بهم فشار ميارن.
محيط كارم روز به روز بدتر ميشه. هر روز (براي همه مون) دلهره اخراج پررنگ تر ميشه. دائم فرياد- دائم تهديد.
-------
پ. ن 1: كامپيوتر خونه به كل نابود شد. ديگه مجبورم فقط سراغ لپ تاپ برم كه سرعتش كمه و كلافه ام ميكنه.
پ. ن 2: نگران پروانه ام.
پ. ن 3: شب جمعه پيش مهمون داشتم- امروز مهمون دارم. شب جمعه هم مهمون دارم. باز اين باران به من ميگه خسيس!

Apr 10, 2008

تمساح

امروز پنج شنبه است و من سر كار هستم. اوضاع محل كارم به شدت ...ر تو ...ره! همه اش دعوا و توهين و تهديد. الان الهام شده يه چيزي تو مايه سوسمار و تمساح! شايدم كرگدن. بهرحال پوست كلفت ترينشون. به فكر كار هستم كه هر وقت يك كار خوب (نه مثل اين يكي) پيدا شد و آدم هايي كه شخصيت هاشون گره گره نيست رئيسش بودن كارم رو عوض كنم.
امشب مهمونم. از فردا كلاس زبانم دوباره شروع ميشه و منتقل شده به جمعه صبح تا ظهر. يعني خواب بي خواب. يكشنبه هم شام مهمون دارم. حالا اين وسط دوباره آموزش داريم. جدا خوشحالم كه تو عيد همه اش رو خوابيدم!

Apr 2, 2008

روز از نو

از دهم فروردين برگشتم سر كار. هفته اول ايزدشهر بودم. بد نبود. جاي شما خالي. همه اش خوابيدم! دوازده فروردين با ماندانا اينها بودم و سيزده به در با عمو و مادر بزرگم. خواهرم غير از صد هزار تومني كه بهم عيدي داده بود يك آي پاد تاچ هشت گيگ هم به من عيدي داد! صد تومن هم از بابام اينها عيدي گرفتم. ماني هم يك تي شرت زارا برام خريده بود. خلاصه عيد قابل قبولي بود! جاي پروانه جونم خالي.
اين شبي چهار تا سريال خيلي چسبيد. براي اولين بار شب ها به خاطر مهران مديري تا دوازده بيدار مي موندم. البته سركار اومدنم شده بود عذاب اليم اما به هرحال سالي يك باره ديگه.
آرزو هم وبلاگش رو حذف كرده. چه حال گيري ست كه بري ببيني وبلاگها حذف شدن.
فردا ناهار مهناز مياد خونه ام. نيمرو بهش بدهم خوبه؟!!!
---
حاج باران فكر نكني به دستور تو اين پست رو نوشتم ها. درخواست پروانه جونم رو اجابت كردم!

Mar 18, 2008

نوروز


سال نوي همگي مبارك. انشالله كه خيلي بهتر از پارسال باشه. از فردا تا دهم فروردين تهران نيستم و به اينترنت هم دسترسي ندارم. خوش باشيد

Mar 11, 2008

قاطي پاطي

سال داره تموم ميشه اما محل كار وامونده من هنوز عيدي و حقوق اسفند مون رو نداده. با اين حال من براي خواهرم يه چاي ساز و قهوه ساز بيم عيدي خريدم و اونم يه تراول صد تومني به من عيدي داد! هنوز خونه تكوني نكردم چون فعلا ورك شاپ داريم و هر روز حتي روزهاي تعطيل تا ديروقت سر كار هستم. الانم يه زنگ تفريح كوچولو بود كه اومدم وبلاگ رو آپ كنم. فعلا تا بعد

Mar 1, 2008

روزمرگي

براي بار سوم در هفته گذشته جابجا شدم! ديگه شماره داخلي ام رو حفظ نيستم. صد و پنجاه صفحه منوال انگليسي گذاشتن جلوم كه بخونم! فكرشو بكنين! از سه شنبه اين هفته هم ترينينگ ام شروع ميشه و از روسيه يه آدم كچل مياد بهم آموزش نرم افزار بده.
خوشحالم كه سال داره تموم ميشه. سال خوبي نبود. البته بد هم نبود اما شروعش با خبر رد گرين كارتم شروع شد و حالم رو حسابي گرفت. بيشترين دليل خوشحالي ام اينه كه سرما داره تموم ميشه. امسال زمستون خيلي بدي بود. خوشحالم كه داره بهار مياد و از اون خوشحالترم كه بعد از بهار تابستونه. حالا تا پائيز هم خدا بزرگه شايد مرديم راحت شديم.
حج تمتع اسم نوشتم و فكر كنم 6-7 سال ديگه نوبتم بشه.
شب جمعه با ماندانا رفتم تئاتر ملاقات بانوي سالخورده. خيلي قشنگ بود. جاي همه تون خالي.
سفر عيدمون كنسل شد. يحتمل امسال هم عيد شمال هستم.
فعلا خداحافظ

Feb 25, 2008

آهنگ

پروانه جونم دعوتم كرده به بازي آهنگ هاي مورد علاقه و آهنگ هايي كه دوست ندارم. اول بگم كه هر كي به سليقه ام خنديد، خوب خنديد چكار كنم! عدد مورد علاقه من شش است پس از هر كدوم شش تا مي نويسم.

آهنگ هاي مورد علاقه ام:

1- هتل كاليفرنيا از گروه ايگلز
2- تو اي پري كجايي (كه رخ نمي نمائي. از آن بهشت پنهان، دري نمي گشايي) كه نميدونم خواننده اش كيه
3- سيب از سيمين غانم
4- من اگه نباشم، كامران و هومن
5- بارون اشك چشات مال منه از ال سيد
6- تحمل كن عزيز دل شكسته از ابي
آهنگ هايي كه دوست ندارم:

1- گيتار از شماعي زاده
2- كليه آهنگ هاي هارد راك دنيا (من اصلا از گيتار برقي خوشم نمياد)
3- كليه آهنگ هاي عباس قادري
4- ترسون ترسون لرزون لرزون اومدم دم خونه تون، فكر ميكنم از مرضيه باشه (طرفدارهاي مرضيه شاكي نشن خوب هر كس يه سليقه اي داره ديگه)
5- آتش نشاني آتش گرفتم از غم و از درد آتش گرفتم، از پوران شاپوري
6- دختر كابل از شهاب تيام
با توجه به اينكه همه آشناهاي منو پروانه دعوت كرده و كسي نمونده من مهناز و شين و جودي و مخمل رو فقط دعوت به بازي ميكنم. اميدوارم قبول كنند.
ضمنا براي بار دوم در اين هفته محل كار و سمت من تغيير كرد! دارم خل ميشم به خدا